*تلافی
تمام آن همه لب را که باز نکردم
برای گفتن یک حرف ساده اما سخت:
دوستت دارم"
:* از وبلاگ" تمبرهای باطله "
:* از وبلاگ" تمبرهای باطله "
گاهی تمام می شوم
میان سکوت های عمیق و بزرگ.
میان گذر رخوت بار زمان.
میان وسعت حضوری سرد.
من ،
گاهی تمام می شوم!
واژه ها ؛
سر ريزند ميان من و ازدحام من .
مي دانم ؛
" اين واژه ها همه هرزند."
و من خواب مي شوم ،
ميان آن همه هياهوي كاذب .
ميان ازدحام آن گورستان متروك.
و سكوت
كه ديگر وحشت خواب هاي من نيست.
پ.ن: از اين ده روزها كه همه ش هم ختم به شنبه ميشن، بيزارم!
و آرامشی تو را خواب.
كمي جاهایمان عوض؟
به سوي تو باز می آیم امشب
باز ، همان نخورده مست هميشگي ام.
وسعتت را به اندازه حضورم باز كن
حجم من ، همان ناچيز هميشگي ست
....
متروك مانده اي ميان نموري خاك خزر
و من مدام ناخوانده به نام
مي خوانمت:
"دل آرا"
و صدايت كه سالهاست غيبتي دارد
شايد موجه!
چیزی حجم خیال مرا پر می کند
چیزی شاید از جنس دل واپسی
و خواب که تعبیر می شود
کسی تا نزدیکی های من در راه است.
پ ن :مطب دکتر حمید کریمی ، ساعت ۱۹:۴۷ دقیقه امشب(۲۸/۱۱/۸۶) :"برای هر مشکلی دو را ه حل حداقل وجود داره :سکوت و گذر زمان" . یکی رو امتحان کن!
پرسه هایم را می شمارم.
و دستانم
که مدام فقدان حضور مرا ضجه می زنند.
واژه سر عصیان دارد
لحظه ازدحام گفتن
و دستان من که خالیست
چرا متروک نمی مانی میان ازدحام لحظه هایم؟
و این خیال این روزهای من است.
مرا چه کسی قناعت آموخت
که به خیالی این چنین قانع باشم؟
کسی دارد خواب مرا می دزدد
همه حجم خیالم را .
من تو را خواب دیده بودم، پیش ترها
پاییز، حوالی زمستان
تو که یادت هست؟
من آبستن یک اتفاق ساده ام!
ساده مثل سر کشیدن آب یک لیوان،
مثل خواندن تلقین کنار یک گور!
چند ضربه ، ممتد، عجز آلود
هان ، کسی هست؟
و چند قطره
مثل پارسال ، مثل فلان سال!
و باز سکوت
سکوتش دیگر وحشتی ندارد
این عادت بی رحم تقدیر است، شاید.
باز تبدیل ، باز تغییر
و دوباره چند ضربه
هان ، کسی هست؟
کسی بغض این صدا را نمی شنود
و جسم سردی که انزوال را به انتظار دارد
من آبستن یک اتفاق ساده ام
کمی تحمل باید!
بغض من
انزوال جسم تو
خواب من
رویای دیدن تو
ترس من
تنها بودن تو
سهم من
تنهایی پس از تو
لحظه از ازدحام حضورت لبریز شده است
کمی سرم را خلوت کن!
تنهایی ام آن سوی دیوار، بی من، تنها مانده است !
و آفتاب که دیر کرده بود.
من از امتداد شب تا سپیده ایستادم
اما آفتاب سر قرار نیامد!
این تصویر یک رویاست
پرسه های گاه بی گاه تو.
حوالی من چه خبر شده است؟
کسی دارد مرا به آفتاب معرفی می کند.
بی کلامی، همه ی درد بود
و سکوت که لحظه ها را بلعید!
امشب باز هم سرد مانده است
پنجره تا بی نهایت باز است
خزر،بندر، باران، مه ،شب ،ارتفاع، جاده
و انباشته های ذهن عریان مانده بودند
و شهر که از من لبریز می شد
و تو بی سایه،بی ردپا،
کجای این شهر گم شده ای؟
رشت ـ آبانماه
باز باران همه حجم مرا شست
تمام نیمه ی پرم را
به خیالم که تو را هم خواهد شست
اما...!
سکوت ، خلوت و دلتنگی های آخر شب
قدرت انکار مرا تضعیف کرد
دیگر منکر آن نیستم
جای تو اینجا، کنار من ،عجیب خالی است!
فردا حتما خواهم رفت
و تو را اینجا میان شب و دست نوشته هایم جا خواهم گذاشت
اگر فردا که خورشید می آید
کنار تو خواب نمانده باشم!
حیاط خلوت لبریز مانده بود از لحظه ها
و سکوت که پرده کشیده بود بر آن همه ازدحام
و من جایی در این خلوت متروک
تجمع آن سالها را به صف می کشم!
امشب چیزی میان این حیاط خلوت مرا به برهنگی دعوت می کند!
تیرماه ۸۵ ،لشت نشاء
تب دار شده ام و مدام هذیان می گویم !
بی واژه نوشتن برایم سخت شده است
و واژه ها
جایی در نزدیکی تو مدفون شده اند!
و نبش قبر که حرام است!
گفتم تا دیر نشده است بگویم که حال من خوب است!
اینجا میان همه هراس ها و دغدغه ها
هنوز خوبم،هنوز به وجبی از خاک خزر سرمستم!
عطر باران را خوب می شناسم
خواب می بیینم و رویا می بافم!
هنوز می جنگم،سرپایم و کم نیاورده ام
تقدیر را نفهمیده ام
هنوز با خدا دست به یقه مانده ام
هنوز ،هنوز،هنوز...
و میان این همه هنوزها
حضورت را هنوز نیافته ام!