X
تبلیغات
❤بهانه های زندگی❤

❤بهانه های زندگی❤

امیرم می نویسم همه با تو نبودنها را،برای تو تنها بهانه زندگیم

خداحافظی

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 14:40 توسط اعظم
سلام

غرض خداحافظی با شما دوستان عزیزم بود فردا دارم میرم مسافرت البته زیارت عتبات عالیات

حلال کنید انشالله خدا نگهدار

[ ]

مراقبت ویژه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 ساعت 14:34 توسط اعظم
سلام

دوست جونیا حالتون چطوره انشالله همگی خوب باشید

ما هم الحمدالله خوبیم جاتون خالی جمعه تا دوشنبه صبح رو بچه داری کردم و دو تا دخترای مادرشوهر رو نگه

داشتم تا اونا رفتن مشهد...البته خوب بود با شیرین کاریهای زهرا کلی روحیم عوض شد بسکه می خنده تازه

یه شبم از بس قربون صدقه امیر رفت من و خواهرش ریحانه تو اطاق خواب جا کردیمش که نیم ساعت تموم تو

اطاق مثل نوار ضبط شده یه نفس قربون داداشش می رفت تا بیاد نجاتش بده

الحمدالله این دو سه روز به خوبی گذشت و  پدر شوهر و مادرشوهر رفتن مشهد و دوشنبه شب برگشتن...البته

من از سر کار یه راست رفتم خونه مامان شوشوی مهربون که برامون سوغاتی های خوشگل آورده بود البته راضی

به زحمت نبودیم سفر کوتاه بود دستشون درد نکنه برای من یه چادر مجلسی قرمز نقره کوب و برا امیر یه جفت

کفش و بعد هم زعفران و زرشک و هل و آلوچه ما هم دو دستی گرفتیم با کلی خجالت

این روزا صبح به زور از خواب بیدار میشم و همیشه دیرم میشه و با عجله بیدار میشم حس می کنم به یه خواب

خرسی طولانی نیاز دارم  که اونم البته نمیشه

 شبا تا دیروقت سریال می بینم از 9 شب شروع می کنم ع م ر گ ل ل ا ل ه و بعد ح ر ی م س ل ط ا ن و حالا

جدیدا چند قسمتیه که شیفته حسین کنان شدم و ا ز ب و س ه ت ا ع ش ق م ی ب ی ن م از شخصیت فضول

خانمی نعیمه و مقبوله خوشم میاد چیکار کنم دیگه بی عاریه همینه که صبحا خواب می مونم

امیر بدجوری سرما خورده و غش کرده حسابی سر و کلش بهم ریخته و بدنش درد می کنه البته امیر خیلی کم

سرما میخوره امیدوارم زودتر خوب بشه

فردا شب مهمون داریم دوست امیر یعنی اقا رضا بابای همون نارگل کوچولو و پدر مادر و خواهرش...امروز تصمیم

گرفتم بعد از تعطیل شدن یه راست از سر کار برم یخورده از خریدای فرداشب رو انجام بدم..

اگه امشب یسری از کارام رو انجام بدم فردا می تونم یخورده بخوابم ضمن اینکه فردا هم باید ارایشگاه برم هم

ختم مادر دوست مامانم که چهلمشه تا بعد......


[ ]

دید مثبت

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392 ساعت 13:34 توسط اعظم
سلام

شب پنجشنبه شام خونه دختر خاله امیر دعوت بودیم که نزدیک پاساژ امیره و من از فرصت استفاده کردم و رفتم

پاساژ و یک دمپایی برای اداره و یه کیف آجری خریدم که انتخاب امیر بود البته هر چی به امیر اصرار کردم چیزی

بخره قبول نکرد و من میخواستم خودم پول خریدمو حساب کنم که امیر قبول نکرد و این از جانب دید مثبت من یعنی سو استفاده

بعد از شام می خواستیم بیایم خونه که پدرشوهر رفت پمپ بنزین و یهو ماشین خاموش شد و دود از کنار های

ماشین زد بالا و آتیش گرفت......خیلی از اونایی که تو پمپ بنزین بودن ترسیدن بخصوص خودمون واقعا کار خدا

بودکه آتیش با کپسول خاموش شد و اگرنه پمپ بنزین میرفت رو هوا. امروز که به این قضیه فکر می کنم میگم

یعنی تا کی این پژو 405 آتیش می گیره و هیچ آبی از طرف مسئولین و سازنده این خودرو گرم نمیشه

ماشین رو تو پمپ بنزین گذاشتیم و 6 نفری سوار یه پراید شدیم و اومدیم خونه ذیگه حالا چجوری نشستن ما رو خودتون فکر کنین بخندین

پنجشنبه ظهر ناهار خونه مامانم بودیم همون بانک خانوادگی همیشگی و این دفعه قرعه کشی به نام سعید شوهر خواهرم افتاد و ذوق مرگ شد

شام رو هم دوباره برگشتیم خونه پدرشوهر و بالاخره بعد از دو سه روز آخر شب رفتیم خونه خودمون

خیلی خیلی خوشحالم تو این چند روز گذشته از سال نو سعی کردم آدم مثبت نگری باشم و دیدم رو نسبت به

افراد دور و برم عوض کنم و کینه ها رو از دلم بیرون کنم ضمن اینکه بجای انتقام از کسایی که اذیتم کردن یجور

خاصی محبتم رو بهشون نشون بدم که شرمنده بشن از رفتارای...

مثلا دیشب تصمیم گرفتم که پدرو مادر همسرم رو غافلگیر یا سورپرایز کنم برای همین در حد وسع خودم امروز

صبح براشون بلیط رفت و و برگشت به مشهد برای آخر هفته خریدم و با کمک امیر جا رزرو کردم تا برن زیارت امام رضا و ما رو هم دعا کنن... انشالله وسط هفته بهشون خبر میدیم که باید آخر هفته برن

امروز یکی از سرمایه دارای منطقه اومد اداره و بهم عیدی داد...یعنی از این دست بدی از اون دست میگیریها

من واقعا تصمیم دارم به همه چیز با دید مثبت نگاه کنم و حس می کنم وقتی کار خوبی انجام میدم علاوه بر

خوشحالی یه حس خوب و دلچسب همراهمه بنابراین تمام سعیم رو می کنم تا ببینم به هدفم میرسم یا نه



[ ]

نوروز 92 +تولد

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 ساعت 11:58 توسط اعظم
سلام سلام صدتا سلام سال نو همگی مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید

به ما که این 13 روز تعطیلات خیلی خیلی خوش گذشت می دونید چراتا لحظه اخر که اومدیدم سر کار

هیچ، مسافرتم که نرفتیم ،میخواستیم جبران خوابهای از دست رفته رو بکنیم که اونم نشد زیرا امیر به عنوان

نمایند ستاد کوفت کردن تعطیلات نوروزی از روز پنجم عید کار خودشو شروع کرد و باهر ترفند و نقشه ای که می شد ما رو فرستاد سر کار

حالا میومدیم اداره .......درها همه بسته........پرسنل مرخصی.........پرنده پر نمیزد .......میومدم تو دفتر 

اینترنت بازی و خوابهای کوتاه مدت و ملاقات دوستان بعد هم یه چرخی میزدیم تا ساعت 2 بشه و بدو بدو

خونه

اما این وسطا یه خبرایی بود روز اول فروردین تولدم بود خوانواده خودم شام مهمون بودن خونمون و دیگه

کیک و تولد بازی و از همه مهمتر اینکه کلی کادو گرفتم مامانم و خواهرام برام یه سرویس قابلمه

پوست پیازی خریدن و یه دکوری ببعی و بره هاش و یه بره ناقلا که گیره عکس داره..مادرشوهر و خواهرشوهرا

هم یهجفت گلدون 50 پول نقد دادن و همسر عزیزم هزینه زیارت عتبات رو که خیلی خوشحال شدم

یه شب از عید هم دو تا مهمون کوچولو داشتیم که بچه های عمو مجید خدابیامرز همسر بودن و ما هم برای

خوشحال کردن بچه ها رفتیم براشون هدیه خریدیم برای درسا عروسک و پارسا یه هواپیمای بزرگ ایرباس که

بچه ها رو پیش از اندازه ذوق زده کرد و ما خوشحال از رضایت بچه ها

یه شب هم شام خونواده همسری مهمونمون بودن و شب بعد پسردایی جوون امیر آقاسعید بود

دید و بازدیده بماند که من امسال به عنوان تنها عروس خانواده همسری پا به پای مادرشوهر خونه تمام اقوام

مادرشوهر هم رفتم و باعث شد مادرشوهر....................

شب دوازدهم تعطیلات هم خونه دایی امیر مهمون بودیم و من در شب پایانی تعطیلات با  حساب و کتاب

متوجه شدم کلی عیدی گرفتم و صد البته کلی هم عیدی دادیم این یعنی معامله پایاپای

سیزده بدر رو با خونواده من رفتیم در دل طبیعت بکر دماوند و ناهار رو اونجا خوردیم و خوش گذروندیم

خواهر کوچولی همسر از ما خواهش کرده بود سیزده بدر بریم پیششون می گفت من دلم میگیره غروب تنها

باشم از سیزده بدم میاد و البته ما هم عصر رفتیم و تنهاش نگذاشتیم...بچه خیلی خوشحال شد کلا داداشش

رو خیلی دوست داره و منتظرش بود بیاد تا باهم شادی کنن و بعد از شادی کردن از خستگی وارفت...شام رو

خونه خوردیم و بعد هم به اصرار همسایه رفتیم خونه اونا و در نتیجه ساعت 12 اومدیم خونه و خوابیدیم که صبح

بیایم سر کار....الان که دارم می نویسم تو اداره هنوز هیچ خبری نیست و در تعطیلی به سر میبره و فکر می

کنم رسما از شنبه شروع به کار می کنه

ساعت 2 میرم پیش مادرشوهر می خوایم بریم یه جای خوب و شام هم خونه دختر خاله امیر دعوتیم...دیگه باید برم فعلا

این بود ماجرای تعطیلات نوروز 92

[ ]

سال 1392

نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1392 ساعت 1:14 توسط اعظم

[ ]

آخرین پست سال 91

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ساعت 11:38 توسط اعظم
سلام

دو روز دیگه بیشتر به پایان سال باقی نمونده و من همچنان مشغول مرتب کردن خونه و خریدهای باقی مونده هستم و خدا رو شکر کار و بار تعطیله و من میتونم تو این دو روز همه کارام رو انجام بدم

با تمام این اوضاع و احوال روزهای پایانی ماه اسفند رو خیلی دوست دارم و عاشق شور و نشاط مردم وتدارکات عید و خریدهای لحظه اخریم

یه سفره هفت سین خوشگل چیدم که بعد عکسش رو براتون میزارم و بالاخره مجدد آکواریوم خریدیم

ولی اینبار دیگه گوشتخوار نخریدیم که خدایی نکرده اتقاقات گذشته تکرار بشه و بجاش 35 تا ماهی

کوچولویه گیاهخوار گرفتیم که با ابعاد فعلی آکواریوم براشون مثل اقیانوس میمونه

کلی برای چند روز تعطیلی عید برنامه ریزی کردم که امیدوارم همشون عملی بشن

امسال هم با همه اتفاقات خوب و بدش گذشت ...یکی از بدترین اتفاقات مرگ سه تا از عزیزترین ادم

های خانواده همسرم بود که اول مادربزرگ و بعد پدربزرگش  و بعد هم تنها عموی امیر که تو سن ۳۷ 

سالگی به رحمت خدا رفتند و غم بزرگی رو دلمون گذاشتند ...خدا رحمتشون کنه

اما چند تا از اتفاقات خوب امسال هم اول مشغول به کار شدن خودم بود و بعد ازدواج خواهرم الهام و

قبولی خواهرزادم محمد عزیز در کنکور سراسری که براش آرزوی موفقیت می کنم و همچنین خوشبختی

برای خواهر عزیزم

خدا رو شکر می کنم بخاطر همه داشته ها و نداشته هام و بخاطر سلامتی عزیزترین کسانم و طول عمر

و عافیت و عاقبت به خیری تمام کسانی که دوستشون دارم رو از خدای مهربون می طلبم.

 

           خداوندا، برای عزیزانم دعا می کنم که در این آخرین روزهای سال، دلشان را

           چنان در جویبار زلال رحمتت شستشو دهی که هر کجا تردیدی هست ایمان،

             هر کجا زخمی هست مرهم، هر کجا نومیدی هست امید، و هر کجا نفرتی

                                               هست، عشق جای آن را فرا گیرد.

                                                        با آرزوی سالی خوش

                                                            خداحافظ سال ۹۱

 

 



[ ]

خبرای آخر سالی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ساعت 8:39 توسط اعظم
سلام عزیزان دل

ما یعنی مامانم اینا یه دوست خانوادگی چندین و چند ساله دارن که بیش از اندازه با هم صمیمی هستیم.

چند وقتی میشد که مادر دوست مامانم مریض بود و حدود یک ماه بیمارستان طالقانی بستری بود ما هم دو

سه باری رفتیم عیادت ...خیلی دوستش داشتم یه پیرزن مهربون و دوست داشتنی که طی ۴ ماه بیماری

سرطان روده گرفت و دو روز پیش به رحمت خدا رفت انشالله که خدا رحمتش کنه به ما که خیلی محبت کرده

بود واقعا از مرگش ناراحتم

هفته گذشته یه ایمیل فروش چراغ خواب اومد برام که خیلی به نظرم جذاب بود سفارش دادم و چهارشنبه

پست آورد برام با باطری و آداپتور کار می کنه موزیکال با ۴ نوع آهنگ و علاوه بر اون با داشتن این چراغ خواب

می تونید اتاق خوابتون رو ستاره بارون کنید.یعنی وقتی روشن می شه به صورت چشمک زن یا ثابت با ۴ رنگ

ابی نارنجی قرمز سبز تمام دیوار و سقف اتاقتون پر از ستاره و ماه میشه به نظر من که خیلی زیبا و جذابه   

شب چهارشنبه پدربزرگ امیر حالش خوب نبود و همسرجان پدربزرگ رو بعد از بیمارستان آورد خونمون برای شام

آلبالو پلو درست کردم امیر هم کباب کوبیده گرفته بود دیگه بعد از شام و یخورده غیبت پدر شوهر و مادرشوهر

من رفتم سراغ شستن ظرفا و مرتب کردن آشپزخونه و باباجون هم خوابید صبح من رفتم سر کار و امیر باباجون

رو برد تا چرک دستش رو تخلیه کنن..ظهر هم روز سوم ختم مادر دوست مامانم بود و ناهار دعوت داشتیم که

به من مرخصی ندادن و امیر تهنای تهنا رفت


چهارشنبه شب هم یکی از دوستانمون بخاطر یه کاری که براش انجام داده بودم برام یه هدیه آورد یه خودکار و

یه کیف پول برا امیر و یه کارت هدیه ۱۰۰ هزار تومنی و یه بسته اسکناس ۱۰۰۰ تومنی نو که میشد ۱۰۰ هزار

تومن با یه بسته بندی خوشگل که خیلی خوشم اومد

دیروز هم یکی از پیمانکارای ادارمون یه سررسید سال نو و یه کارت هدیه بهم هدیه داد


و یه چیز مهم که ثبت نام کردم برای سفر عتبات و اسم مامانم رو هم نوشتم که سورپرازش کنم برای ۹

اردیبهشت روز مادر و ولادت حضرت زهرا(س) میدونم که خیلی خوشحال میشه آخه خیلی دوست داشت

بره کربلا

پنجشنبه آخر سال رو با امیر و خواهرم الهام و همسرش سعید رفتیم سر خاک اموات ماشالله انقدر شلوغ بود

و پر از خوراکی های رنگارنگ که هیچکس وقت فاتحه خوندن و نشستن سر قبر مردش رو نداشت

بعد از اینکه از سر خاک برگشتیم با الهام رفتیم یه مغازه وسایل لوکس و تزیینی و من یه عروسک سفره هفت

سین خریدم که اسمش طناز و یه شمع شبیه چایی و یه آینه و شمعدون کوچولو

جمعه عصر با امیر رفتیم خونه مامانم کمک کنیم بهش برای خونه تکونی...بنده خدا امیر امسال کنترات کرده

برای کمک به همه تو امر مهم خونه تکونی ...دستش درد نکنه از 5 بعدظهر تا 10 شب تو آشپزخونه بودیم البته

خواهرم زهرا هم اومد کمکمون...شبم از خستگی خونه مامانم بیهوش شدیم

پی نوشت:

هنوز گوشی ندارم تا عکس بزارم.................

بالاخره حقوقم رو گرفتم

قالب وبلاگم رو به خاطر فصل بهار و نوروز عوض کردم

[ ]

آنفولانزا+عروسی

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1391 ساعت 9:19 توسط اعظم
سلامی چو بوی خوش آشنایی

کم کم داره بوی بهار میاد اصلا من عاشق اسفندم و خونه تکونی و از این جور کارا واسه استقبال از بهار... هر

چند که گرونی و اوضاع خراب اقتصادی امسال بدجوری حال مردم رو گرفته و این صد درصد شامل حال ما هم

می شه و بدتر اینکه حقوق دی و بهمن ما رو ندادن دیگه بقیش فبها ولی در کل من موندم با اون 85 هزار تومن عیدانه دولت که میخوام برم واسه خرید شب عید...

شب جمعه عروسی خواهر کوچیکم الهام بود

پنجشنبه و جمعه هفته قبل از عروسی مشغول چیدن جهیزیه و آماده کردن خونه عروس خانم بودیم و ناهار

مهمون خونهمامانم و جمعه شب هم تا دیر وقت مشغول کارت عروسی نوشتن که در نتیجه صبح از خستگی

دقایقی رو در نمازخانه اداره خواب بودم و کم کم متوجه شدم سرمای خیلی خیلی بدی خوردم که نهایت سه شنبه عصر رفتم دکتر و از همون ساعت کله پا شدم متاسفانه یک هفته ای رو به دلیل تب بالا و فشار خون پایین خونه نشین شدم.

بله بالاخره ما هم برای یه بار آنفلوانزا گرفتیم... از این مریضی با کلاسا ک باور کنید بیچاره شدم دو روز

خونه خودمون خوابیدم و 3 روز خونه مامانم و هر روز سرم و تزریق برای پایین آوردن تب که دو تا دست چلاق کبود برام باقی موند

الحمدالله امروز سه شنبه بعد از یک هفته بهتر شدم و اومدم سر کار خدایا شکرت

راستی هفته هفته پیش یه جفت گوشواره کوچولو خریدم و بعدش گردنبند صدبار شکستم رو معاوضه کردم و

در نهایت امیر جان زحمت کشیدن و هفت صد و پنجاه هزار تومن روش گذاشتن تا من یه زنجیر بهتر بردارم

موهام رو  کاراملی کردم  و برا عروسی یه تاج ژله ای قرمز خریدم و موهام رو برا عروسی فر نانسی کردم که

واقعا زیبا شد و یه آرایش غلیظ عربی ...لباسم پیراهن دنباله دار قرمز بود. خلاصه اینکه کلی برا عروسی

خواهرم خرج خودم کردم .قبل از جشن عقد الهام با امیر رفتیم آتلیه و چندتایی عکس انداختیم.   وای

خدای من همه بهم گفتن خوشگل و بامزه شدی.اعتماد به نفس  و داشتین خدایی

عروسی به خوبی و خوشی برگزار شد و برای خواهر عزیزم و همسرش آرزوی خوشبختی می کنم.

راستی عصر فردای عروسی الهام که پاتختی تموم شد به شدت حالم  بد شد و دوباره راهی بیمارستان شدم و در نهایت آخر شب گلاب به روتون حالم حسابی بهم خورد و بعدش خوب شدم

بعد از عروسی هم به مدت ۵ روز خونه مامانم موندم...خیلی بهم خوش گذشت...دیگه سه شنبه اومدم

خونمون و شروع کردم به خونه تکونی.......انشالله بعد از مرتب شدن خونمون در خدمتتون هستم

یه موضوع مهم گوشیم رو به یکی از همکارام فروختم و فعلا تا گوشی یا دوربین بگیرم نمیتونم عکس بزارم

بنابراین دعا کنید زودتر بخرم دوستای نازنینم

                                                          

[ ]

تولد+مرگ ماهی ها+هدیه

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 23:41 توسط اعظم
سلام

خدا رو شکر این وسط یکی دو تا تعطیلی قسمت ما شد که بمونیم خونه و به کارای خونه برسیم و اگرنه

دیگه کم کم داشت خونمون می شد بازار شام...واقعا به هیچ کاری نمی رسم روز کوتاه یه طرف و خستگی

طرف دیگه بازهم خدا رو شکر که امیر خیلی تو کارای خونه کمک می کنه حتی بعضی شبا غذای فردا ظهرمم آماده می کنه ممونم همسر نازنینم

این روزا حال و هوا خیلی بهاری شده البته این یک ماه و خورده ای آخر سال معمولا برای رسیدن شب عید مثل

برق و باد میگذره و کابوس گرونیهای شب عید خواب رو بر چشما حرام می کنه... خدا واقعا باید به دادمون برسه و اگر نه چیزی نمونده که ما هم شبیه آفریقایی ها بشیم

راستی این روزا دارم یه کار مهم برای یه دوست انجام میدم که باعث شده چند شبی به خونمون بیاد و در

کنارش اونم یه کمک بزرگ به ما بکنه که اگه انشالله درست شد بعدا بهتون میگم

شب سوم بهمن تولد خواهر عزیزم زهرا بود که در یک اقدام ناگهانی با کمک امیر کیک خریدیم و با هماهنگی با

مامانم و خواهرم الهام رفتیم خونه خواهر جون و سورپرایزش کردیم که کلی باعث خوشحالیش شد و هدیه هم

۵۰تومن پول بهش کادو دادم البته بازم دست گل امیر جون درد نکنه که همه زحمتا رو اون کشید

چهارشنبه از سر کار که اومدم رسیدم پشت در خونه دیدم صدایی مثل هلکوپتر میاد از ترس داشتم سکته می

کردم و نمی تونستم در و باز کنم شوهر همسایه بالایی رو صدا زدم و وقتی در خونه رو باز کردم چشمتون روز

بعد نبینه آکواریوم ترک خورده بودو زندگیم رو آب برداشته بود

شانش آوردم که یه خورده آب روی ماهی ها مونده بود و نمرده بودن نمیدونید چه اوضاعی داشتم امیر اومد

ماهی ها رو درآوردیم انداختیم تو لگن که متوجه شدم گربه ماهی بی ریخت میمون یکی از ماهی های ماکرو رو

درسته قورت داده  و داره خفه می شه امیر با موچین سعی کرد ماهی رو از دهنش بکشه بیرون ولی

متاسفانه نشد و مرد ولی بیشتر ازاین دلم برای یکی دیگه از ماهی هام که مرد سوخت از وقتی یه ریزه بود

خریده بودیمش و حالا خیلی بزرگ شده بود که بخاطر این مصیبت ۴ تا از ماهی ها مردن در نتیجه بعد از کلی

عزاداری صبح جمعه بردیم دادیمشون به مغازه تا دوباره آکواریوم بخریم

ناهار روز جمعه خونه مامانبزرگ امیر بودیم و عصر رفتیم شهروند یه کم خرید کردیم و اومدیم خونه

از دیشب تا حالا هم که دلم برا ماهی ها تنگ شده با امیر کلی گرد و خاک کردیم و صبح تا ظهرم قهر بودیم

اما امشب امیر برام یه عروسک ناز هدیه خرید و دوباره آشتی آشتی کردیم.تا بعد...

 عکس بفرمایید ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ ]

روزهای کارمندی+عکس

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391 ساعت 22:12 توسط اعظم
هزارتا سلام به دوستای گلم

نگران نباشید من هستم ولی این روزا واقعا وقت کم میارم و به هیچ کاری نمیرسم دیگه چه برسه به نوشتن ساعت ۸ تا ۴.۳۰ ساعت کاری ادارست و من تا بیام خونه به شرط اینکه هوا خوب باشه

و شلوغی و ترافیک یه وقتی در کار نباشه ساعت ۵.۳۰ تا ۶ میرسم خونه و تازه باید یه فکری به حال

شام بکنم و بعد از شامم که باید زودی بخوابم تا دوباره روز از نو روزی از نو

اما خدا رو شکر از کارم و همکارای خوبی که دارم فعلا راضیم ولی بعدش رو دیگه نمیدونم با خداست .

در حال برنامه ریزی و هماهنگی برای برگزاری یه همایش هستم تو بهمن ماه که واقعا اگر کمک امیر

نبود به هیج جایی نمیرسید تقریبا بیشتر هماهنگی ها رو امیر انجام داده...ممنونم عزیزم

یه شب هم بعد از اینکه از سر کار اومدم با امیر رفتیم بیرون و همسر جان زحمت کشیدن برام یه

عروسک خوشگل خریدن که خیلی نازه ...عزیزم دست گلت درد نکنه

عکس بفرمایید ادامه مطلب

یه روزی یه اتفاق جالب تو اداره افتاد یه خانم جوونی اومد تو دفتر و یه برگه نشونم داد بدون اینکه هیچ

حرفی بزنه وقتی برگه رو خوندم متوجه شدم دختر به اون خوشگلی کر و لاله ..خیلی ناراحت شدم

ولی به توان و پشتکارش  آفرین گقتم وقتی کیفش رو باز کرد توش یه عالمه عروسکای کوچولو و

خوشگل بود که خودش درست می کرد و می فروخت و از این راه امرار معاش می کرد...منم یدونه از

عروسکاش رو انتخاب کردم و برای امیر خریدم ولی با خودم فکر کردم چقدر ادمایی هستن که تن

سالم دارن و میتونن کار کنن اما ......

عکس بفرمایید ادامه مطل

این روزا هنوز نتونستم یه برنامه ریزی درست حسابی برای کارای خونمون بکنم ولی امیدوارم از ماه

بعد کم کم بیافتم رو غلطکبالاخره فرصتی پیش اومد و پارچه هام رو بردم خیاطی تا دو دست کت

و شلوار برام بدوزه که خدا کنه خوب در بیاد

یکی دو شب پیش هم یه شام خوشمزه داشتیم که خیلی چسبید ...خیلی وقت بود درست نکرده بودم

عکس بفرمایید ادامه مطلب

راستی فردا جمعه است و مامانم مثل هر سال روز شهادت پیامبر و امام حسن شله زرد میپزه و منم

میرم که انشالله بتونم یه کمکی بکنم امیدوارم عزاداریهاتون قبول حق باشه  


ادامه مطلب
[ ]