|
❤بهانه های زندگی❤ امیرم می نویسم همه با تو نبودنها را،برای تو تنها بهانه زندگیم
| ||
|
امسال هم طبق سنت هر ساله شهادت امام حسن(ع) مامانم شله زرد پزون داشت من و امیرم رفتیم پا دیگ و نیت کردیم و هم زدیم...از خدا میخوام همه مریضا رو شفا بده و بعد هم شفای عمو مجید ...
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 0:43 ] [ اعظم ]
همسر عزیزتر از جونم نیم سال از شروع زندگیمون می گذره . همه چی خیلی خوب بوده و امیدوارم از این به بعد هم به لطف خدای مهربون به خوبی سپری بشه اما خب خیلی از رفتارهای خودم راضی نیستم راستش
توی این مدت همیشه مهربون و عاشق و همراهم بودی، بخاطر اینکه کنار منی ازت متشکرم و خدا رو شکر می کنم. می دونم که من گاهی بداخلاق می شم ولی خب تو هم گاهی لج منو در میاری کیک و کادو و جشن باشه بعد از تموم شدن ماه صفر.....دوست دارم بیشتر از همیشه
امیر جان ، با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاكی و صفا برایم به ارمغان آوردی، خوب من برای توصیف مهربانیهایت واژهها یاری نمیدهند. چرا كه تو خود قاموس مهربانی هستی و من خوشحالم كه ماهی دیگر بر عمر زندگی مشتركمان افزوده شد
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 0:25 ] [ اعظم ]
سلام بر همه دوستای نازی نازی
جونم براتون بگه امیر جان تصمیم گرفتن برای عوض شدن حال و احوال و تغییر مسیر کسالت بار زندگی، اینجانب رو در روز دوشنبه ۲۶ دی به گردش و تفریح و خرید و خوشگزرانی ببرند و بنده هم بسی خوشحال و از شب قبل در پوست خود نمی گنجیدم... ساعت ۸.۳۰ از خونه اومدیم بیرون و اول رفتیم بانک صادرات برای وام ازدواجمون که الان ۵ ماه هزار ادا و اصول برای ضامن کاسب در میارن و بعد هم رفتیم بانک ملی برای یارانه ها که ماه گذشته ثبت نام کردیم اما هنوز شامل حال ما نشده ... و ساعت ۱۳.۰۰ نصف روز رفت و ما بسی خندان که انشالله مابقی روز جبران ساعت از دست رفته صبح رامی نماییم.... جای شما خالی برای اولین تفریح امیر بنده حقیر رو برد پول چوبی مرکز حجامت دکتر طیران و بله لیوان و تیغ به دست رفتیم برای حجامت...از اونجاییکه بعد از کلی بادکش و ۵۴ تیغ فقط ۳یا ۴ قطره خون خارج شد دکتر تصمیم گرفتن به خاطر غلظت خون شدیدی که پیدا کردم یک فصد انجام بدن... یعنی ۲۰۰ سی سی خون از دستم منتها رگ کبدی بگیرن...خلاصه دو بار رو تخت سر و ته شدم و با ۶ بار سوزن رو تو دست چرخوندن رگ پیدا شد و ۱۰۰ سی سی خون گرفته شد و به علت ضعف مابقی موند برای هفته اینده و این شد اولین تفریح ما امیر جان تصمیم گرفتن بعد از مدتها برن رستوران گلپایگانی و کوبیده بخورن...که این کار هم به نحو احسن انجام شد لحضاتی بعد امیر به شدت نیاز به استراحت و خواب پیدا کرد و نزدیکترین نقطه به جایی که بودیم سبلان منزل مادربزرگ مادری امیر...سلام و احوالپرسی و دقایقی بعد خوابیدیم تا ۵ بعدظهر... بعد از بیدار شدن امیر تصمیم گرفت برای تجدید خاطره به یاد دوران نامزدی شب رو اونجا بمونیم...سعید پسر دایی امیر هم اومدم و خلاصه گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم و صبح هم ساعت ۸ امیر رفت برای کارش و من موندمو حوضم... تاظهر با مادربزرگ امیر بسی غیبت کردم و ناخوداگاه موضوع صحبت به سمت موجودی ناشناخته به نام جن کشیده شد و من در همان لحضات صبح برای خوابیدن شب و تاریکی عزا گرفتم... ساعت ۵ از منزل مادربزرگ به سمت فروشگاه شهروند رفتیم و مقداری خرید مایحتاج زندگی کردیم و به سمت خونمون حرکت کردیم... سر راه رفتیم خونه عمو مجید برای حال و احوال ...اولین تزریقات شیمی درمانی به شدت حالش رو دگرگون کرده و تاثیر بدی گذاشته...دعا می کنم خدا خیلی زود شفای عاجل نصیب عمو مجید ۳۷ ساله کنه و اما شب بعد از حمام نمیتونستم بخوابم ...تا ساعت ۱.۳۰ امیرو مجبور کردم بیدار بشه و برام قصه بگه ... قصه پوریای ولی بیدار بودم...اما دیگه وسطای قصه بزبزقندی خواب بر من چیره شد و به حمدالله الان که دارم مینویسم ساعت ۸.۳۰ صبحه و تصمیم گرفتم انقدر خودمو خسته کنم که شب زودی بخوابم این بود ماجرای اون همه گردش و تفریح ما....که هیچکدوم از برنامه هابه مرحله اجرا نرسید
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:39 ] [ اعظم ]
سلام بر همه دوستای قدیمی و جدید
خیلی خوشحال شدم از اینکه هنوز دوستای قدیمی هستن که یادی از ما بکنند...و خوشحال تر اینکه دوستای جدید هم پیدا کردم این دو سه روز اخر هفته سرمون حسابی شلوغ بود و فقط شبا برای خواب میومدیم خونه این هفته سه شنبه عمو مجید مرخص شد تا شنبه هفته بعد که دوباره بستری میشه شب قبل از مرخص شدن عمو مجید برای اینکه قرار بود همه برن بیمارستان ما خونه پدربزرگ امیر خوابیدیم و درسا دختر ۲سال و نیمه عمو مجید موند پیش من...بماند که از اول صبح راه بردمش و روپا تکون دادمش و هزار ادا اصول از خودم دراوردم و صد تا قصه سر هم کردم تا بخوابه بهش قول دادم وقتی آفتاب اومد وسط حیاط ببرمش بیرون اون روز تا ۱۲.۳۰ ظهر رفت و اومد تو ایوون که ببینه آفتاب خانم کی میاد بریم بیرون گردش بعد بردمش بیرون......براش کش مو و مدادرنگی و پاک کن و تراش و دفتر نقاشی خریدم کلی ذوق زده شده بود و دستش رو میکنه تو مماخش
عسل خانوم
و امروز جمعه هم با خواهرم اینا ناهار خونه مامانم بودیم خیلی خوش گذشت دلم برای دور هم جمع شدنامون تنگ شده بود.... عصر با الهام رفتیم سر خاک بابام...از بس که هوا سرد بود ۲ هفته ای میشد نرفته بودیم ...زیاد نشد بمونیم اخه امروزم هوا خیلی دیگه زمستونیه غروب رفتیم خونه مادرشوهر که سوغاتی کربلا رو بدیم اونا هم پیش عمو مجید بودن ...یه ربعی با ریحانه نشستیم و بعد رفتیم خونه باباجون...امشب همه دور عمو مجید بودن...اخه فردا میره برای عمل دوباره بیمارستان معلوم نیست کی بیاد هم باید پای راستش عمل بشه هم شیمی درمانی بشه...خیلی براش دعا کنید دچار طومار استخوانی شده.... بعدا نوشت:یکشنبه عمو مجید بیمارستان نیکان بستری شد و پای راستش عمل شد و برای اینکه استخوانش شکسته نشه پلاتین گذاشتن
سه شنبه شب تا پنج شنبه هم به خاطر اینکه همسر و پدر محترمشان بیمارستان بودن من رفتم پیش مادرشوهر و دوعدد خواهرشوهرمان
قیمتش بود و دو روزه که گمش کرده و اعصابش فوق العاده خط خطیه تقریبا با ریحانه یه خونه تکونی کردیم و دنبال دستبند گشتیم اما پیدا نشد مادرشوهرم یه بار اینطوریه اینطوریه
خوندن نامه من اینطوری بودم دیگه با این وضع نمیدونم چه خاکی تو سرم میتونم بکنم تاریخ اعزام امیر اول اسفند خورده شده حالا شب عید باید بره خدمت و من تنها بمونم ...مسافرت عید هم مالیده شد من ناراحت بودم و مادرشوهرم خوشحال که نه وقتی باید بره الان که بچه ندارین بره بهتره واز این حرفا
اقای داماد رو ندیدم ...اخه از روز خواستگاری به این ور به خاطر اینکه یه وقت زهرا خواهر امیر پیشم بود و یه بارم درسا نتونستم برم خونه مامانم اینا...برای الهام و سعید هم اروزی خوشبختی میکنم هورااااااااااا
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:44 ] [ اعظم ]
دل و دماغ نوشتن ندارم احساس می کنم زندگیم خیلی افتاده رو غلطک یکنواختی از صبح تا شب
تو خونم و هیچ کار مفیدی جز آشپزی و مرتب کردن خونه ندارم حالا هم که با مریض شدن عمو مجید زندگیم از روال عادی خارج شده...امیر از صبح زود میره بیمارستان بعضی شبا میاد بعضی شبا هم مجبوره بمونه حتی دیگه اون آشپزی رو هم انجام نمیدم تنهایی حتی حوصله پختن غذا برای خودمم ندارم دلم میخواد یه تغییر و تحولی تو زندگیم ایجاد بشه ولی نمیدونم باید از کجا شروع کنم و چیکار کنم دیگه حتی حوصله دیدن برنامه های تلویزیون رو هم ندارم فقط سریال پنجره رو دنبال می کنم که اونم فقط غم و غصه ام رو زیادتر کرده همین دیگه روزا میان و میرن و من هیچ چیزی برای سرگرم کردن خودم ندارم احساس می کنم دارم افسردگی میگیرم اصلا شاد نیستم، خیلی از خودم میپرسم این همون زندگیه که من میخواستم؟ دلم برای اون زمانا که دانشگاه میرفتم و درس میخوندم خیلی تنگ شده برای همکلاسیام برای استادام برای کتابا و برای خیلی چیزای دیگه ........چقدر زود گذشت دارم به این فکر میکنم که چطور یک آدم شکست خورده انقدر دلش دریا باشه که از شکست خودش برای ما پله تجربه بسازه که مبادا ماهم از پله های شکست بالا بریم. نمیدونم چرا به این فکر کردم.......امروز دلم گرفته به اندازه یک دنیا نیم ساعت پیش برای شام پیراشکی درست کردم و گفتم امشب که امیر میاد از بیمارستان بعد چند روز با هم غذا بخوریم...اما در کمال ناباوری الان اس ام اس فرستاد که من شب نمیام حالا نمیدونم شوخیه یا جدی ح... من موندم و این همه پیراشکی حسود نیستم ولی دوست داشتم روزهای اول زندگیم مثل خیلی از تازه عروسها به خوشی میگذشت نه به ... خدایا نمیدونم چرا از خودم خستم...چرا چند روزیه اینطوری شدم....من که کلا دختر شادی بودم خدایا اون همه انرژی و هیجان و ذوق و خنده کجا رفته خدایا کمکم کن تصمیم گرفتم قالب وبلاگم رو برای تغییر و تنوع عوض کنم از مشکی خسته شدم........ [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 16:2 ] [ اعظم ]
سلام دوستای نازنینم
با مریض شدن عمو مجید متاسفانه همه فامیل بهم ریخته شده و هیچ کس اوضاع و احوال خوبی نداره الان ۴ روزه که عموی امیر بیمارستان مهراد بستری شده راه رفت و امد بیمارستانن.تو رو خدا برای شفاش دعا کنید عمو مجید خیلی جوونه و تنها عموی امیره روز سه شنبه هم مادرشوهرم رفت که مادرش رو ببرن بیمارستان برای عمل چشماش من موندم و دوتا خواهرشوهرا زهرا و ریحانه...غذای ظهر رو اماده کردم و رفتم مدرسه دنبال زهرا و با هم رفتیم خرید... ساعت ۱.۳۰ اومدیم خونه ...ریحانه هم اومد خونه و بعد ناهار تصمیم بر این شد که برای شب شام درست کنیم تا هر کی رفته بیمارستان عیادت عمو مجید بیاد خونه ما ...گفتم شاید دور هم جم بشن روحیه شون عوض بشه اخه همه ناراحتن و همش در حال گریه زاری برا عمو مجید خورشت قیمه بادمجون گذاشتم با مرغ...ژله و سالاد اندونزی و سالاد کلم رو هم با کمک ریحانه درست کردیم خلاصه امیر و باباش که بیمارستان بودن و شب خونه نمی اومدن، مادرشوهر محترم هم که پیش مامان خودش بود و خونه نمی اومد ...به قول زهرا ما سه تا هم که ول بودیم برا خودمون
مهمونا اومدن با خودمون ۱۴ نفری میشدن ولی نه امیر بود و نه مامان باباش...خوب بود الحمدالله اومدن یه کم دور هم روحیه شون عوض شد وبالاخره یه لبخندی زدن بعد شام رفتن و علی موند و حوضش...خیلی خسته شدم با اینکه ریحانه کمکم کرد...ظرفا رو ریختم تو ماشین ۱۰۸ دقیقه طول کشید تا بشوره ولی من تو این ۱۰۸ دقیقه دو برابر ظرفای ماشین رو شستم دیگه برام کمر نمونده من و زهرا خوابیدیم صبح بعد از امتحان ریحانه اجازه زهرا رو گرفت و سه تایی با بی ارتی و مترو خودمون رو رسوندیم بیمارستان... بماند که زهرا چقدر اذیت کرد تو مترو یا رو پله برقی بود یا ... رفتیم عیادت عمو مجید و بالاخره ما بعد دو روز شوهرمون رو دیدیم ۱ ساعتی موندیم و بعد هم رفتیم خونه مادر بزرگه عیادت دیگه از خستگی ۳ تایی داشتیم وا میرفتیم...مادر شوهر هم دچار کمر درد شده بود و دکتر بود ... خلاصه که اوضاع بهم ریخته ای شده و همه مریض شدن... ساعت ۸ امیر اومد و رفتیم یه سر خونه مامانم اخه مامانم هم مریض شده و سرم وصل کرده ..یک ساعتی نشستیم و دیگه از مامان اینا خداحافظی کردیم و به علت خستگی و سردرد بدو بدو اومدیم خونمون و زودی خوابیدیم [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 0:18 ] [ اعظم ]
سلام بر دوستان گل و گلابم امیدوارم شب یلدا به همگیتون خوش گذشته باشه به ما که خیلی خوش گذشت برای اینکه خوانواده خواهرم و مامانم خونه ما بودن...انقدر خورده بودیم که به زحمت بعد از رفتن مهمونا خونه رو مرتب کردیم و وسایل پذیرایی رو به آشپزخونه رسوندیم جای همگی خالی این اولین یلدای به یاد ماندنی زندگی مشترک ما بود.... امیر عزیزم اخرین شبهای پاییزت بخیر و شادی ... یادمون باشه وقتی دور هم جمع شدیم و میگیم و میخندیم و خوشحالیم ... بد نیست یه یاد اون کسایی بیفتیم که سالهای پیش توی جمعمون بودن و حالا نیستن ... دیگه نیستن تا ابد ... امیدوارم با اینکه نیستن ولی یادشون همیشه سبز باشه ... دلم برات تنگ شده بابای عزیزم
روز جمعه خونه دایی محمدم که دایی بزرگم هست پاگشا شدیم...وای که چقدر خوش گذشت کلی افتاده بودن تو زحمت و برای ناهار فسنجون و جوجه و لازانیا و ژله و ماست و خیار و سالاد کاهو با کلی تزئینات آماده کرده بودن...انقدر خورده بودیم که موقع برگشت به زحمت زیپ شلوارا بسته میشد تا ساعت ۵ بعد ظهر اونجا بودیم ...دختر داییم محدثه پارسال ازدواج کرده و من نتونستم به عروسیش برم بنابراین شوهرش رو به زحمت انداختیم بره از خونشون البوم عکساشون رو بیاره و اونم رفت و اورد خدایی خیلی با نمک شده بود انشالله خوشبخت بشن... راستی دایی جون یه چک پول ۵۰ تومنی بهم هدیه داد ...از خونه داییم رفتیم خونه مادربزرگ مادری امیر اخه چشمش خونریزی کرده و ما هم رفتیم عیادت حول و حوش ۷ شب بود که برگشتیم خونه ...روز خوبی بود و خوش گذشت
علیرضا نوه داییم پی نوشت :عموی امیر مریضه و بیمارستان بستری شده لطفا برای شفای عمو مجید دعا کنید و یه حمد بخونید پی نوشت :دوشنبه عصر رفتم خونه مادربزرگ امیر ختم دعای جوشن کبیر برای شفای عمو مجید و شام هم اونجا موندیم پی نوشت :زهرا خواهرشوهر کوچولوی من ابله مرغان گرفته و تبدیل شده به یه دختر خال خالی
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 16:16 ] [ اعظم ]
همسر خوبم
تو خیلی خوبی . همین الان که تو نیستی و من دارم برات می نویسم دلم واست تنگ شده . واسه خندهات وقتی که میای و در رو به روت باز می کنم . واسه آغوش مهربونت , واسه بوی نفست . نمی دونم چی بگم که بتونی احساسمو درک کنی و بفهمی که تا کجا دوستت دارم به خاطر همه خوبیهات دستات رو میبوسم و قشنگ ترین روز زندگیمون رو بهت تبریک میگم
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 19:46 ] [ اعظم ]
سلام دوستای گلم
امروز ۱۸ آذر دارم میرم کربلا دعاگوی همگی دوستای عزیزم هستم در پناه حق دلم میخواست بیام بنویسم ولی خوب سه روزیه میشه که از سفر برگشتم و حسابی سرماخوردم و در کنار اون هم درگیر مهمو ن داریم و اصلا فرصت نوشتن نداشتم...الحمدالله این بار هم حسابی زیارت امام حسین بهم چسبید و خدا رو شکر می کنم که زیارت عتبات رو روزیم کرد و امیدوارم بازم قسمت بشه به زیارت ارباب و علمدار کربلا برم....برای همه تون دعا کردم جاتون خیلی خالی بود .دعا می کنم به زودی زیارت امام حسین روزی و قسمت تک تکتون بشه
میدان مشک -باب القبله [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 3:42 ] [ اعظم ]
عطری که از حوالی پرچم وزیده است ما را به سمت صحن آقا کشیده است از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا صد کوچه وا کنید محرم رسیده است
و کربلا رو تو مپندار که شهری است میان شهرها و نامی است در میان نامها نه،کربلا حرم حق است و هیچکس را جز یاران امام حسین (ع) راهی به سوی حقیقت نیست...
فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض مینمایم فرش بر رونق بازار حسین می نازد [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 15:15 ] [ اعظم ]
در آن شب آرام و سفید، فقط عشق است که جریان دارد و لبهای عاشق و معشوق را به سوی هم میراند و ناگهان در هم قفل میشوند و سکوت همه جارا فرا گرفته است تنها یک زمزمه به گوش میرسد دوستت دارم برای همیشه
بهانه زندگیم از صمیم قلب برایت آرزوی سلامتی میکنم و امیدوارم قطار زندگی مشترکمان همیشه به روی ریلهای خوشبختی حرکت کند چهارمین ماهگرد یکی شدنمان مبارک
[ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ] [ 14:58 ] [ اعظم ]
سلام به همه دوستای گل و تبریک عید ولایت و امامت امیرالمومنین
جاتون خالی چند تا مهمونی افتادیم و حسابی بهمون عید غدیرخوش گذشت از اونجاییکه مامانامون از سادات هستند عید غدیر که میشه نمیدونیم اول کجا بریم ولی خوشبختانه با هم به توافق رسیدیم و یه برنامه ریزی درست حسابی کردیم یکشنبه عصر رفتیم شیرینی گرفتیم و اول رفتیم خونه مادر بزرگ من...خیلی دوستش دارم سید طباطباییه.امیدوارم خدا بهش طول عمر بده همین یه مادربزرگ برام مونده .میخواست بره مسجد خیلی پیشش نموندیم .بهم عیدی داد و ما هم خداحافظی کردیم و اومدیم به سمت خونه مامانم اینا قرار بود با خواهرم بریم برا مامانم کادو بخریم ...امیر کار داشت و رفت و من و زهرا رفتیم برا مامانم کادو لباس گرفتیم و بعد هم رفتیم برای مادرشوهرم یه سرویس ۱۲ پارچه چایخوری خریدیم... شام خونه مامانم دعوت بودیم بنابراین رفتیم خونه مادرشوهرم ...ای نیم ساعتی نشستیم ...تعارف شام رو با کمال احترام رد کردیم و یه عیدی مشت گرفتیم و رفتیم خونه مامانم راستی اینو بگم که یه گند درست و حسابی زدیم و همه کلیدای خونمون رو تو خونه جا گذاشتیم البته تقصیر امیر بود شام یه چلو کباب خوشمزه مهمان مامانم بودیم که جای همتون خالی بود و کلی هم گفتیم و خندیدیم وعیدی گرفتیم تا ساعت ۱۲.۳۰...بعد هر چی فکر کردیم دیدیم هیچ راهی نداره بریم تو خونمون و شب رو خونه مامانم خوابیدیم و تا ۲ مسخره بازی بود و چرت پرت صبح روز عید مامانم همش مهمون داشت که میومدن به دیدنش ...امیر با خواهر زادم رضا رفت که قفل در خونمون رو باز کنه و منم برای ناهار ماکارانی درست کردم و ظهرم همگی دور هم بودیم ......بعدظهر دختر عموهام اومدن خونه مامانم اینا که من تقریبا از بعد عروسی ندیده بودمشون و بعد هم عمه خانومم خلاصه شب شد و ما هم خونه مادربزرگ مادری امیر پاگشا شده بودیم...رفتیم اونجا. از داییها و خاله ها و مادر بزرگ و پدر بزرگ امیر که همگی سادات هستن عیدی گرفتیم و یه کادو هم مادربزرگ امیر بهم داد که قابلمه بود
شب جمعه هم خونه عمو ابوالفضل من پاگشا بودیم بنده خدا حسابی خودشون رو انداخته بودن تو زحمت کباب و قرمه سبزی و مرغ که ما همرو قاطی پاتی خورده بودیم...کلا مهمونی رفتن خیلی خوش می گذره جای همه خالی .عموم کادو بهمون پول داد......دیگه فعلا تا مهمونی اینده خداحافظ پی نوشت:همسر گلم ۲۵ ابان یکساله شدن وبلاگمون مبارک [ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 10:25 ] [ اعظم ]
روز جمعه بعدظهر دایی کوچیکم زنگ زد و گفت میخواد ریحانه دختر ناز۵ سالش رو بیاره پیش من کلی خوشحال شدم که از تنهایی در اومدم .ریحانه یه دختر شیرین زبونه که وقتی حرف میزنه دلم میخواد درسته قورتش بدم. خلاصه کلی با هم خاله بازی کردیم و کیک گردویی و پرتغالی پختیم و بعدام که منتظر بود عمو امیر بیاد و با هم جشن بگیریم و کیک بخوریم که اینکارم کردیم...ریحانه یه بار به من میگه خاله یه بار عمه موش موشی بدو بدو اومد گفت خاله عجب دست پختت خوبه هورااااا برام ماکارانی درست کن منم که انقدر دوستش دارم سریع بلند شدم و براش ماکارانی درست کردم . تا ساعت ۹ شب پیش ما بود و بعدام که باباش اومد دنبالش نمیخواست بره خونشون و آخرم با کلی قهر و گریه رفت... نیم ساعت بعد زنگ زد به گوشیم که خاله مامانم همیشه کیک سوخته درسته می کنه دستور کیک رو بده تا خواستم بگم گفت خدافظ من فردا میام خونتون بقشاق کیک رو میارم ازت دستور میگیرم و اینم از جمعه ما که با ریحانه گذشت
همسری گلم زحمت کشیده و برام خرید کرده...منم که همیشه سلیقه امیر رو تحسین می کنم... قربونت برم میدونی که بیشتر از همیشه عاشقتم شال قرمز و روسری مشکی گل سر،تل و شونه شنبه بعدظهر با الهام خواهر کوچیکم رفتیم خرید...ساعت ۴ قرار گذاشتیم و رفتیم پاساژ حافظ هر دوتامون کیف پول خریدیم من مشکی گرفتم و الهام سورمه ای ...من که از کیف پولم خیلی خوشم اومد
بعد رفتیم فروشگاه مهر الهام یه بافت خرید و منم از یه دامن بگی نگی خوشم اومده بود که الهام کلی اصرار کرد که این رنگش خیلی خوشگله و از این حرفا که در نتیجه منم خریدمش
تو مسیر یه تابلو سه تیکه یه روستا دیدم که خیلی به دلم نشست ادمو یاد صفا و صمیمیت و سادگی میاندازه و منم که کلا به این چیزا علاقه دارم و محال بود که نخرمش
ساعت ۷ بود رفتیم شیرین عسل الهام یخورده خرید کرد و بعد رفتیم آتلیه دوستش که یکی از عکسای پاتختیم رو برام رو شاسی چاپ کنه گفتم سایزش اندازه تابلوی عروسیمون ۱۰۰ در ۷۰ باشه قراره شنبه آماده بشه که فکر کنم خوشگل بشه دیگه ساعت ۸.۳۰ شده بود و هوا هم خیلی سرد .برای آخرین خرید هم رفتیم الهام یه اویز کلید خرید و منم یه جوراب.
دیگه خسته شدیم همش فکر میکردم که امیر از خریدم خوشش میاد یا نه با الهام خداحافظی کردم و رفتم خونه یکی یکی با کلی آب و تاب خریدا رو به امیر نشون دادم و الحمدالله نزد تو ذوقم و اونم خوشش اومد یکشنبه شب عید مامان عزیزم و خواهر مهربونم رو برای شام دعوت کردیم خیلی بهمون خوش گذشت عصرش امیر رفت دعای عرفه و منم تا ساعت ۷ آشپزخونه بودم.برای شام شوید باقلی با مرغ و ماهی پختیم و ژله و کرم کارامل و ته چین و لازانیا
مامانجونم زحمت کشیده بود برام هدیه یه آسیاب خریده بود و خواهر جونم یه دست لیوان جینگولی
اینم یه آپ طولانی واقعا خستم کرد دوستان نظرتون چیه [ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ] [ 15:40 ] [ اعظم ]
سلام دوست جونیا
خدمتتون عرض کنم که این دو هفته که گذشت خیلی سرمون شلوغ بود و البته هفته ی پر خرجی بود. انقدر کار داشتیم که دائما دچار استرس و اضطراب بودیم جمعه هفته پیش برای اولین بار پدر بزرگ و یکی از عمه های امیر که با ما تقریبا همسایه هستند برای شام دعوت کردیم و خودم یه تنه از مهمونا پذیرایی کردم. برای شام زرشک پلو با مرغ و کلم پلو درست کردم که از طرف مهمونا کلم پلو حسابی مورد استقبال قرار گرفت و دوتا ژله تمشک آبی و انار درست کردم که خوگشل شده بودن به همراه سالاد اندونزی خلاصه بسی به خودمان بالیدم که حسابی مورد تمجید و تعریف قرار گرفتم و بسیار به خود مغرو گشتم و به همسری گفتم که به من افتخار کن هر چه سریعتر ژله انار
سالاد اندونزی
و ماست
خدا رو شکر امیر جان زحمت کشیدن و اسم هر دومون رو برای حج عمره ثبت نام کردن .انشالله که قسمت بشه و زنده باشیم و بریم زیارت خانه خدا
راستی این هفته یه کم مریض شدم و مجبور شدیم کلی پول آزمایش و سونوگرافی بدیم که در این میان خیلیها هم از حال و روز و ضعف عمومی بدنم بخاطر کم خونی فکر کردن میخوایم به این زودی نی نی دار بشیم.
پنجشنبه شب منزل خواهر عزیزم دعوت بودیم که بنده خدا کلی افتاده بود تو زحمت و یه عالم غذا درست کرده بود... فسنجون و مرغ و هویج پلو ...امیر هم که حسابی... پدر فقر بسوزه در کل خیلی بهمون خوش گذشت و خواهر عزیزم بازم زحمت کشید و یه هدیه خوشگل دیگه بهم داد [ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 10:53 ] [ اعظم ]
دیدم که در عرش شور و شوقی برپاست برپاگر این بزم شرف ذات خداست گفتم به خرد چه اتفاق افتاده است گفتا که عروسی علی و زهراست سالروز ازدواج حضرت علی ع و زهرا س مبارک باد
عاقد: خدا شاهد: رسول خدا (ص) دفتر: لوح محفوظ مکان: عرش عروس: کوثر داماد: حیدر سالروز ازدواج آسمانیشان مبارک
[ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 1:26 ] [ اعظم ]
همسر نازنینم
سه ماه از کنار هم بودنمون گذشت ... با تمام اتفاقات خوب و بدش ! چیزی ندارم بگم جز اینکه عاشقتم تو بهترین همسر دنیایی عزیزم و هر روز که میگذره بیشتر به یقین می رسم که دوست دارم عزیزم بهترین انتخاب عمرم همراه شدن با تو در مسیر زندگیه هر چیز خوبی در دنیا فقط یکیه، ۳شاخه گل به مناسبت سومین ماهگرد ازدواجمون تقدیمت میکنم٫ ۲۹ تیر یاد آور بهترین انتخاب زندگی ام رو فراموش نمیکنم
یاداداشت امیر برای اعظم سلام گل ناز من.صبح قشنگت بخیر.تبریک به این خاطر که امروز سومین ماهگرد قشنگترین و بهترین روز زندگی منه.یعنی ۳ ماه در کنار تو بودن(یعنی همه چی). ممنونم از محبت های بی دریغت تو این چند وقت میخواستم جبران کنم اما بازم کم گذاشتم شرمندتم بخاطر همه کم کاریام و کوتاهی ها نازنازیه من دوست دارم از ته دل قد یه دنیا
[ جمعه بیست و نهم مهر 1390 ] [ 11:38 ] [ اعظم ]
سلام به همه دوستای گل و مهربون و نازنین
ما برگشتیم از سفر جای همتون خالی این ۵ روز به شیرینی عسل گذشت و تو یه برگ دیگه از دفتر خاطرات زندگیمون ثبت شد ۹۰/۷/۱۵ تا ۲۰/۷/۹۰ ماه عسل مشهدالرضا. همیشه زیارت امام رضا بهم آرامش میده و تا به حال هرچی که خواستم ازش بهم داده همونطور که ۴ سال پیش امیرو ازش خواستم و قسمتم کرد و بهم نشون داد اون کسیه که برام میمونه و همیشه دوستم داره .حالا هم لازم بود که برای عرض ادب و تشکر بریم به پابوسی شاه خراسان و برای یه زندگی خوب و با آرامش و برای اینکه سالیان سال در کنار هم باشیم ازش کمک بخوایم.... شنبه صبح ساعت ۷ رسیدیم و شب ولادت آقا امام رضا به حرم رفتیم.به اندازه ای شلوغ بود که ما همدیگرو گم کردیم اما از اونجایی که همیشه قرارمون تو رواق امام خمینی بود بعد از پایان مراسم پیدا شدیم .شب خیلی قشنگ و دوست داشتنی بود از اینکه هر دو با هم اومده بودیم مشهد خیلی خوشحال بودیم و کلی هم ذوقیده بودیم عکس از حرم در شب ولادت امام رئوف
این چند روز هم گذشت و بیشتر وقتمون رو ترجیح دادیم تو حرم بگذرونیم .یه شب هم رفتیم پارک ملت که تو سینما ۵ بعدی تمام انرژی ذخیره شده تو این مدت زندگی مشترک رو تخلیه کردم و یه روز هم ناهار رفتیم پیتزا پونک که توش کلی خاطره داریم ....... خلاصه که اولین سفر بعد از زندگی مشترک حسابی بهمون خوش گذشت و کلی انرژی مثبت گرفتیم...من عاشق سفرم و امیدوارم بازم به زودی بتونیم بریم سفر اونم دوتایی،اونایی که رفتن میدونن چقدر خوش میگذره تشکر ویژه:از غزل جونم که در نبودم به وبم سر زده و کلی آب و جارو کرده دستت درد نکنه خانم گل امیدوارم بتونم جبران کنم انشالله که به زودی با همسر مهربونت بری سفر و هوایی تازه کنی
[ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390 ] [ 15:9 ] [ اعظم ]
راستش ماجرا از این قرار بود که من تصمیم گرفتم یه مقدار سبزی بخرم و بذارم فریزر واسه زمستون .
من اصولا ساعت ۹ صبح رو نمیبینم انداخت و من بیدار شدم ...دیدم ساعت ۸ و هر کار کردم دیگه خوابم نبرد یهو صدای ماشینی که سبزی آورده بود رو شنیدم .بدو بدو رفتم دم در...گفتم اقا شوید میخوام۳ تا دسته داد و گفت دیگه؟۴ کیلو سبزی کوکو! دیگه؟۲ کیلو اسفناج! دیگه؟۱کیلو سبزی خوردن ! دیگه؟ کرفس..ماشینیه نگام کرد و گفت شما نمیتونی ببری و آورد گذاشت تو حیاط. در و بستم و نشستم رو پله های حیاط یه کم چشمام و مالیدم و حیاط و نگاه کردم یهو خواب از سرم پرید از دیدن این صحنه ،تک و تنها غم عالم اومد تو دلم و صد تا فحش خودمو دادم که این چه کاری بود
دیدم اگر این همه رو ببرم تو خونه زندگیم به گند کشیده میشه بنابراین با پرویی تموم تصمیم گرفتم تو حیاط که متعلق به واحدهای دیگه هم هست بساط کنم.......در همین اثنا فاطمه خانم همسایه واحد پایینی منو با اون اوضاع دید....اومد تو حیاط و وقتی دید سبزی خوبه اونم رفت ۳ تا دسته شوید و مرزه خرید.. خدا به دادم رسید و اومد کمکم ...زن مهربونیه ...بعد رفت رو فرشی آورد و نشستیم تو حیاط و شروع کردیم به پاک کردن و تمیز کردنش. بچه فاطمه خانم (امین)رو هم با یه ساقه کرفس سرگرم کردیم که بذاره کارمون رو بکنیم...طفک بچه
مگه تموم میشد گریه نکردم فقط ... ساعت ۹ شروع کردیم وحالا ده دقیقه به ۳ بعدظهر بود...کمرم داشت تا میشد که بالاخره کرفسا هم خورد شد... تو حیاط شستیم و گذاشتیم خشک بشه.. ساعت ۳.۳۰ رفتم ناهار خوردمو همونجا افتادم ...به هر کی میگفتم بهم میخندید ...مامانم میگفت لااقل کم کم میخریدی این همه سبزی میخوای چیکار...خواهرم زنگ زد و گفت اگه گفته بودی میومدم کمکت اخر سر ساعت ۱۰ شب امیر آقا تشریف آوردن و با دیدن اون همه سبزی و اوضاع آشفته من فرمودن مجبور بودی از صبح این همه کار و با هم انجام بدی خوبه گفتن وبا اومده سبزی نخرین [ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 19:36 ] [ اعظم ]
این روزا یه جورایی با همه سختی و دوندگیایی که داره قشنگترین روزای زندگیمه... یادمه از روزی که عاشق شدم ......از روزی که من و همسری عاشق هم شدیم با هم رویاهای قشنگی و میساختیم واسه خونمون واسه زندگی مشترکمون و این روزا همه اون رویاها به لطف خدا داره محقق میشه.... همسر نازنینم از اینکه دارمت از اینکه کنارمی از اینکه تک تک لحظه هامون با هم به لطف خدا به خوبی و قشنگی میگذره خیلی خیلی خوشحالم ..... ممنون مرد مهربونم که واسه زندگیمون واسه شکل گرفتن یه زندگی شیرین تلاش میکنی ..... دوست دارم عزیزترینم و دومین ماهگرد یکی شدنمون رو بهت تبریک میگم یه جشن کوچولوی دونفره به مناسبت دومین ماهگرد ازدواجمون
همسر مهربونم در حال بریدن کیک
اینم یه شلوار و یه پیراهن هدیه من به همسرم
[ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 ] [ 1:38 ] [ اعظم ]
ساعت ۹ شد و من و آقای داماد آماده شدیم بریم داخل سالن آهنگ پخش شد وارد سالن شدیم و از پله ها رفتیم بالا یکی از کارکنان سالن یه سینی آورد که توش ۲ تا غنچه گل که با اسپند پر شده بود گذاشته بودن به داماد تعارف کردن برداشت دور سرم گردوند و ریخت روی آتیش،و بعد من این کار و انجام دادم......... مهمونای ما ۹۰۰ نفر بودن به سختی میشد از لابه لای میز و صندلیها رد شد... با همه مهمون ها سلام و احوالپرسی کردیم بهشمعرفی کردم و فامیل های آقای داماد هم به من معرفی شدن ولی من تقریبا هیچ کدومشونو یادم نیست از بس که حجم اطلاعات داده شده به من زیاد بود اصلا مغزم نتونست پردارشش کنه... آقای داماد کنار بنده راه میومدن و هی پاشونو میذاشتن رو تورم از اونطرف هم زهراخواهرشوهر ۹ سالم لباسم رو میکشید و من هم هی حرص میخوردم که الان تور سرم کشیده میشه و میکنه که رسیدیم به جایگاه و نشستیم و یه نفس عمیق ... یه کم نشستیم و کیک عقد رو بریدیم...بعد بلند شدیم برای رقصیدن کلی پول شاباش گرفتم اما دریغ از یه هزار تومنی از طرف مادرشوهر و خواهرشوهر امیر هم اومد وسط یه کم رقصید من اول نون پنیر سبزی های سفره عقدمون رو به مهمونا دادم و بعد یادبودای جشن عقد.و بعد دوستام و خواهرام و مامانم اینا اومدن و عکس انداختیم ... کلی همه از لباس و ارایشم تعریف کردن که مادرشوهرم داشت آتیش می گرفت بیشتر از عروس خرج خودش و دخترش واسه لباس و آرایش کرده بود..... شب به یاد موندنی بود داشتم ذوق مرگ می شدم آقای داماد شام میل کنیم و فیلمی گرفته بشه ......بعدشام اومدم کنار مامانم و مادرشوهرم ایستادم و از مهمونا خداحافظی کردم و آماده شدیم که از سالن بریم بیرون . همه دوستا و آشناها بیرون منتظر بودن که مارو تا خونمون همراهی کنن اومدیمو سوار ماشین شدیم و کلی بوق بوق و مسخره بازی... اول رفتیم خونه پدرشوهرم اونجا گوسفند کشتن و دوستای امیر کلی زدن و رقصیدن بعد با اونا خداحافظی کردیم و اومدیم خونه خودمون رضاپسر خواهرم تا جایی که کوچه فضای خالی داشت ریسه بسته بود خیلی خوشگل شده بود رفتیم داخل . اونایی که همراهمون بودن اومدن تو و یه بازدیدی از منزل ما کردن و بعد هم دیگه ساعت نزدیکای ۲ خداحافظی کردن و رفتن.....امیر ماشین رو گذاشت پارکینگ و اومد خونه و تازه دردسر من با اون همه خستگی شروع شد یک ساعتی کشید موهام رو باز کنم و آرایشم رو پاک کنم بعد هم دلم گرفت یاد خونمون و مامانم افتادم و بغضم ترکید بالاخره اون شب با همه مشکلات و شیرینی هاش تموم شد و برگی از عمر ما ورق خورد و زندگی مشترک ما شروع شد... تا امروز ۱ ماه و ۲۸ روزگذشته ولی ما حتی 1 عکسمونو هم نگرفتیم که براتون بذارم پی نوشت: امیدوارم خوب نوشته باشم [ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 ] [ 1:36 ] [ اعظم ]
|
||