|
❤بهانه های زندگی❤ امیرم می نویسم همه با تو نبودنها را،برای تو تنها بهانه زندگیم
| ||
|
انا لله و انا الیه راجعون «و هر از گاه در گذر زمان در گذر بی صدای ثانیه های دنیای فانی،جرس کاروان از رحیل مسافری خبر می دهد که در سکوتی، آغازی بی پایان را می سراید... امیر عزیزم در گذشت مادربزرگ و پدر بزرگ عزیزت چنان جانسوز و سنگین است که به دشواری به باور می نشیند،ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چارهای جز تسلیم و رضا نیست این ماتم جانگداز را صمیمانه تسلیت عرض نموده و برای آنان صبر و اجر و برای آن عزیزان سفرکرده علو درجات طلب میکنم. روحشان شاد و یادشان گرامی
مشیت الهی بـر ایـن تعلق گرفـته کـه بهار فرحناک زندگی را خـزانـی ماتمزده بـه انتظار بنشیند و این ، بارزترین تفسیر فلسفـه آفـرینش درفـراخـنای بـی کران هـستی و یـگانه راز جـاودانگی اوسـت...
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 16:23 ] [ اعظم ]
سلام اگه بخوام از این چند روزه بنویسم همش غم و غصه اس دلم خیلی گرفته اقاجون امیر حالش خیلی بدتر شده،الان 5 روزه که هیچی نتونسته بخوره خونریزی معده هم اضافه شده و حتی یه قطره اب رو هم برمی گردونه دلم خیلی براش میسوزه اخه خیلی مهربونه. یک هفته ای بود که خونشون بودیم و امروز اومدیم خونمون یه سر بزنیم و برگردیم...دعا کنید خدا همه مریضا رو شفا بده..اصلا دلم نمیخواد اقاجون از پیش ما بره یه شب که اقاجون حالش خیلی بد شد وقتی امیر اومد خونه یه کوچولو سر یه موضوع بیخود بحثمون شد و امیر قلبش گرفت انقدر ترسیده بودم که داشتم سکته می کردم بیمارستان در اثر خستگی و بی خوابی و فشار عصبی عضله های اطراف قلبش گرفته بود و هم زمان فشارخونش رفته بود بالا خدا رو شکر به خیر گذشت و با یه امپول حالش یه کم بهتر شد بعد هم تا فردا شبش تو خونه نگهش داشتم تا حسابی بخوابه و استراحت کنه
شبش مامانم و خواهرام اومدن بهش سر زدن و مامانم و خواهر کوچیکم شام خونمون موندن ...خوب بود خدا رو شکر امیر هم حسابی سرحال شد برای شام هم دو تایی با هم کتلت درست کردیم
پ ن : بعد چند وقت بالاخره فرصتی شد و در یک اقدام انتحاری و پلیسی رفتیم تجهیزات ماه پارمون رو خریدیم و دوست امیر اقا بابک رو به همراه خانم و دختر کوچولوش باران شام دعوت کردیم خونمون تا ایشون زحمت بکشه نصب و تنظیم کنه... برای شام خورشت و مرغ سرخ کرده و پلو و ته چین بادمجون و ژله دو رنگ درست کردم واقعا تعریف از خود نباشه خوشمزه شده بودن
پ ن :بعد چند روز بالاخره رفتم خونه مامانم ...متاسفانه از وفتی اقاجون مریض شده بسکه میریم اونجا نتونستم درست حسابی برم خونه مامانم...یه چیزه دیگه یه شب موش اومده بالای حمام خونه مامانم اینا البته معلوم نیست از کجا اومده بوده...مامانم تو اطاق نشسته بود که یهو موش از بالای حمام میافته پایین...مامانم میگفت خود موشه ترسیده بود تکون نمیخورد بنابراین مامانم با دستمال گرفتش شوتش کرد بیرون پ ن : دختر عمه امیر و شوهر و پسرش رفتن مکه ...مارو برای اش پشت پا البته (پیش پا) دعوت کردن که مهمون داشتیم نرفتیم...شوهر خاله خودمم یه روز بعد اونا رفت البته تازه امسال حج تمتع بوده و مادرشوهر الهام خواهرم از مکه برای ما هم سوغاتی اورده یه پارچه شلواری و یه چادری دستشون درد نکنه پ ن : این هفته در یه حرکت انتحاری دیگه رفتیم و یه دستگاه تردمیل و یه ترازو خریدیم تا اگه خدا بخواد چربیهای اضافه رو اب کنیم البته هنوز نیاوردیم خونمون
پ ن :دلم یه رو تختی ساده و سبک برای حالا که هوا گرم میشه میخواست که اونم دیشب با امیر رفتیم خریدیم البته 3 تا پتو حوله ای و دو تا بالشت هم خریدیم پ ن :یه روزم با امیر رفتم یه تی شرت و بلوز خریدم و بعد هم رفتیم دو تا مسواک جدید و یه لاک پوست پیازی و یه پنکک بل خریدم با یه نون بربری و خامه شکلاتی که رفتیم خونه پدربزرگ امیر با سعید و خاله های امیر خوردیمش
راستی به خاطر بعضی از مسایل سه روزی میشه که از دست مادرشوهرم و حرفای خاله زنکیش کارد بزنن خونم در نمیاد ...امروز فهمیدم چقدر ... واقعا این مادرشوهرا دنبال چی هستن!؟ .........................................؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پ ن: و خبر اخر که مال یک ساعته پیش خانوم دوست صمیمی امیر و به قولی برادرش ،زهرا جون بارداره امیدوارم که خدا یه نی نی سالم و خوگشل موگشل بهشون بده
امروز پنجشنبه اومدیم خونه یه سری بزنیم و دوبار بریم پیش اقاجون تو رو خدا براش دعا کنید تا شفا پیدا کنه
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 23:10 ] [ اعظم ]
![]() ![]() به پاکی قلبت سوگند بدون طنین زیبای صدایت نمیتوانم زندگی کنم تا دنیا باقی است عاشقانه دوستت دارم ![]() عاشق کسی بودن به انسان قدرت و نیرو میبخشد و معشوق کسی بودن به انسان شجاعت پس ازدواج به ادمی هم قدرت میدهد هم شجاعت. ![]() [ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 16:40 ] [ اعظم ]
سلام به همه دوستان گلم سال نو مبارک و امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه
هر چند که تعطیلات عید مخصوصا این چند روز اخرش بدجور اعصاب منو بهم ریخت ،نه مهمونی رفتیم نه مسافرت نه چیزی که اولین عید زندگی مشترکمون رو شیرین کنه و برامون یادگاری بمونه اما به هر حال این نیز بگذرد...خوشحالم که هنوز زندگیم پر از عشق و طراوات و شادابیه از بخت و اقبال زیبای ما پدربزرگ امیر چند روز قبل از عید خورد زمین و لگنش شکست و این شد شروع عید ما...چند شب که امیر مجبور شد بیمارستان بمونه و من تنها و بعد از مرخص شدن از بیمارستان هم که کلا بیشتر وقتا اونجاست و بخصوص این دو سه روز اخر که منم مجبور شدم برم اونجا بمونم این اقاجون امیر فقط دوست داره که امیر پیشش بمونه نه هیچکس دیگه و این موضوع کلا زندگی ما رو دوباره از روال عادی خارج کرده..فقط دعا کنید زودتر خوب بشه و رو پای خودش بایسته ما روز اول عید رو ناهار خونه مامانم بودیم و شب شام خونه مامان امیر...و طی دو سه روز اول به مادربزرگ پد ربزرگا سر زدیم و کلی هم عیدی گرفتیم
کیک تولدم که امیر جون زحمت کشیده بود
دیگه اینکه با یکی دو روز تاخیر مامانم و خواهرام رو بخاطر تولدم شام دعوت کردم...کلی خوش گذشت و کادو گرفتم...برای شام خورشت قیمه و البالو پلو و کوبیده اماده کردیم و سالاد ماکارانی و ژله
هدیه خواهرم زهرا و همسرش آقا مرتضی
هدیه خواهرم الهام و آقا سعید همسرش مامان عزیزم و همسر مهربونم هدیشون رو نقدی حساب کردن که کلی خوشحالم کردم
ششم یا هفتم عید بود که عمو مجیدو خانواده امیر و پدربزرگش رو شام دعوت کردیم ...البته با دیدن عمو مجید و اون همه دردی که داشت حالم گرفته شد راستی خیلی براش دعا کنید همه موهاش در اثر شیمی درمانی ریخته و روز به روز داره دردش بیشتر میشه برای شام خورشت فسنجون و جوجه درست کردم و ماست خیار و سالاد ماکارانی و سالاد فصل و ژله خورده شیشه ۳ روز اخر عید رو خونه پدربزرگ امیر بودیم و روز ۹ فروردین هم تولد عاطفه دختر خاله امیر بود که چون پدر مادرش رفته بودن مسافرت اونم اونجا بود و امیر و سعید پسر داییش دوباره برای من و عاطفه یه تولد نقلی گرفتن و کیک خریدن... اون شب هم خیلی خوش گذشت و من دوباره از امیر کادوی تولد گرفتم و همینطور از مادربزرگ امیر و عاطفه...کلا کادو گرفتن خیلی کیف داره دیگه اینکه ما امروز اومدیم خونمون و فردا سیزده بدره و ما تنهاییم و هیچ جایی نداریم بریم اینم از اخرین روزه عید!! خداکنه فردا زودتر بیاد و بره، دوست داشتم فردا از خونه بربم بیرون و مثل هر سال ناهار رو بیرون بخوریم که فکر می کنم بنا به دلایلی امکان نداشته باشه امسال بریم. اه اه لعنت به این سیزده بدر که امسال فکر می کنم برای اولین بار باید تو خونه باشیم بعداْ نوشت: ناهار روز سیزده رو رفتیم خونه پدرشوهر...ای بد نبود کاچی به از هیچی و بعد ظهر هم رفتیم بیرون یه دوری زدیم و اخر سر تو حیاط والیبال و فوتبال بازی کردیم و چیپس و ماست و پفک و ذرت و آش رشته خوردیم...اه حالم بد شد چقدر قرو قاطی خوردیم
انشالله سیزده بدر سال دگر ، بی دردسر ، با آدمای خوش سفر ، دور از مصیبت و خطر، بدون هیچ چشم و نظر، به کامتون شیر و شکر ، بریم به خونه ی خدا، به اتفاق یکدیگر
[ شنبه دوازدهم فروردین 1391 ] [ 2:15 ] [ اعظم ]
لحظه تحویل سال ۱۳۹۱ هجری خورشیدی هشت و چهل و چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه روز سه شنبه اول فروردین
چهار دعای برتر، لحظه ی تحویل سال
: اوّل دعا برای ظهور آن بی مثال
دوم تمام ملت بی ضرر و بی ملال
سوم رسیدن ما به قله های کمال
چارم تمام جیب ها پر از پول، امّا حلال . . .
![]() به امید سالی خوش برای شمادر سال نهنگ
[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 1:42 ] [ اعظم ]
این هم از ثبت آخرین پست سال 90 امسال سال بسیار خوبی برامون بود و بهترین خاطره این سال اغاز زندگی مشترک من و همسرم از خدای مهربون به خاطر سلامتی و دل شادی که مثل هر سال،امسال هم به من و همسرم و خانوادم عطا فرمود بینهایت سپاسگذارم.
آرزو میکنم سال نود و یک هم سالی پر از خوبی و برکت و سلامتی برای خودم و همسرم و خانواده هامون و تمام دوستای عزیزم باشه و تمام خاطرات خوب و بد این سال رو در ذهنم جاودانه می کنم و با سال نود خداحافظی می کنم و به بهار خوشامد میگویم
ستاره بختتان بالا سپیده صبحتان تابناک سایه عمرتان بلند ساز زندگیتان کوک سرزمین دلتان سبز پیشاپیش نوروز مبارک.
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 1:11 ] [ اعظم ]
مهربان ترينم وقتي تو با مني سرود و شادي با من است هشتمین ماهگرد ازدواجمان را عاشقانه به تو عزیز دلم تبريک ميگويم حقارت واژه ها را وقتي ديدم که نتونستن مهربونيت رو توصيف کنند
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 0:34 ] [ اعظم ]
سلام سلام نمی دونم چرا این روزا نمی رسم بنویسم. از پست قبلی تا حالاچند تا کار مهم انجام دادیم که ثبت نشده دوم اینکه تصمیم گرفتم یه بار دیگه درس بخونم و برم دانشگاه بنابراین تو وقت اضافه برا کنکور سراسری ثبت نام کردم و به دختر عموم زنگ زدم تا کتاباش رو برام بیاره میخوام تمام وقت بیکاریم رو درس بخونم شاید قبول شدم...هر چند که نسبت به ده سال پیش خیلی کتابا عوض شده سه شنبه شب ۲ اسفند شام مهمون بابابزرگ امیر بودیم...۱ ماهی می شد نرفته بودیم خونشون امیر رفته بود ورامین برای کارش و من مجبور شدم تنهایی زودتر برم بنابراین شیرینی خریدیم و رفتم خونشون جای همتون خالی همراه اونا تا تونستیم در نبود امیر راجب پدرشوهر مادرشوهر.... زدیم امیر خیلی دیر اومد بعد از کارش بخت باز شد و بالاخره رفت فیلم و عکس عروسیمون رو گرفت ما هم بدو بدو شام خوردیم و اومدیم خونمون وای که داشتم ذوق مرگ می شدم عکسا که خیلی خوب شدن و بسی خوشمان امد و دیگه نشستیم پای فیلم تا ۳ نصفه شب و با دیدن بعضی صحنه ها واقعا حرص خوردیم(مربوط به مادرشوهر و خواهرشوهر) اما در کل میکس فیلم عالی شده دست فیلمبردرا و عکاس عزیزمون درد نکنه حسابی زحمت کشیدن چهارشنبه شب مامانم و خواهرام رو دعوت کردیم خونمون برای دیدن عکسا و فیلم عروسی برا شام مرغ و قرمه سبزی گذاشتم وقتی دور همیم خیلی خوش میگذره بادیدن فیلم کلی خندیدن به خصوص سالن اقایون بعد از شام وقتی میخواستن خداحافظی کنن برن صف کشیده بودن ...فکر کنین ۱۰۰۰ تا مهمون ......... دیگه اینکه جمعه تولد سعید شوهر خواهر جدیدم بود که خونه مامانم دعوت بودیم و الهام براش تولد گرفته بود ...پنجشنبه عصر با خواهرم رفتیم براش کادو گرفتیم خواهر بزرگم پیراهن گرفت و ما ست کیف و کمربند....بعدم به قدری هوا سرد بود که بدو بدو اومدم خونه جمعه ساعت ۱۲ رفتیم خونه مامانم ناهار شوید باقلا با مرغ و ماهی بود و بورانی و ژله و سالاد اندونزی و فصل که من بعد از خوردن یه تیکه ماهی دیگه هیچی نتونستم بخورم و من مردم بعدظهر تولد گرفتیم و کیک خوردیم و کادوها و بعدم عکس...
دیگه شامم خونه مامانم موندیم و ظرفا رو شستم و اومدیم خونمون لالااااااااااااااا می تونم بگم که همه چی خوبه . همه چی آرومه . یعنی تو زندگی مشترک خیلی مشکلات ندارم. یه چیزهایی هست که بعضی وقتا ناراحتم می کنه ولی خب دارم سعی می کنم بپذیرمش شایدم به قول یکی از دوستای وبلاگیم من زیادی دارم حساسیت نشون می دم. اما در مورد زندگی روزانه خودم باید بگم که چند وقنی میشه اعصاب ندارم خستگی شدید دارم که با اعتراض آقای شوهر همراهه و از طرفی هم هیچ راهی برای پر کردن وقتم تو خونه ندارم که بی خودی غر نزنم حالا لطفا در امر همسر داری به بنده کمک کنید و پیشنهادی برای پر کردن اوقاتی که همسرم در منزل نیست بفرمایید؟ [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 14:17 ] [ اعظم ]
امیر عزیزم خوشبختی من در بودن با توست و روز رسیدن به تو ، تقدیر خوشبختی من است
تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات به وصال قلبم نشاندی زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو روز یکی شدنمان و هفتمین ماه به هم رسیدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم وقتي با هميم روزها و روزها گذشته چه تلخ چه شيرين معبود را شاكرم كه در تلخيها كنارم بودي و شاديها را به كامم شيرين تر كردي عزيز لحظه هاي بيقراريم دوستت دارم ![]() ![]() ![]() عزیزم ۷ماهگی عشقمون مبارک
![]() [ شنبه بیست و نهم بهمن 1390 ] [ 1:5 ] [ اعظم ]
سلام سلام
خوبین حال و احوال چطوره با این همه سرما چیکار می کنید؟؟؟؟؟ امیدوارم روزای زمستونیتون پر از خنده و شادی و گرمای عشق باشه
ما هم خوبیم شکر خدا نفسی میاد و میرههههههههههههه سه شنبه با امیر رفتیم بهارستان یه دوری زدیم ماشالله همه از حالا فکر خرید شب عیدن حسابی مغازه ها شلوغ پلوغ بود امیر کارشو انجام داد و یخورده گشتیم و بعدم از بیرون غذا گرفتیم و ساعت 8 رفتیم خونه مادربزرگ امیر بعد شام دیگه هوا سرد بود همون جا خوابیدیم و تا فردا ساعت 10 صبح خانم مادرشوهر ساعت 11 تشریف اوردن خونه مامانش ... ما هم دیگه اماده شده بودیم میخواستیم بریم خونمون که مامانبزرگ امیر گفت برات ته چین نخود فرنگی درست کردم و همونجا امیر شل شد و نتونست از خیر غذای مورد علاقش بگذره بنابراین برای ناهار هم چتر شدیم بعد ناهار با مادرشوهر و خاله کوچیکه امیر رفتیم بیرون یه دوری زدیم و یه بلوز برای خانم دوست امیر خریدم که بهش هدیه بدم و مادرشوهرم لباس تو خونه برا زهرا خرید و بعدم زودی اومدیم خونه حالا بشنوید از پدرشوهرم که رفته بود برا خودش یه دست کت و شلوار و پیراهن و کفش خریده بود... وقتی پوشید داشتم منفجر میشدم ولی خودش می گفت خوبه خلاصه به زور مادرشوهرم مجبورش کرد بره عوضش کنه ولی من کلی خندیدم اخه قدش خیلی بلند نیست شکمم داره حالا فرض کنید چی شده بود ای خوب بود من یه کفش خریدم و یه کتونی بعدم رفتیم طبقه بالای پاساژ شهربازی جای اینکه زهرا بازی کنه من بازی کردم خیلی خوش گذشت اومدیم بیرون بارون گرفت سریع اومدیم خونه و شام خوردیم و بعد مادرشوهرم اینا اومدن...ریحانه به مامانش می گفت داماد چطوری بود مادرشوهرم می گفت مثل جوونیای محمود(پدرشوهرم) خیلی خوشگل بود و باز من داشتم منفجر میشدم که به زور خودمو کنترل می کردم خلاصه دیگه خوابیدم و صبح امیر رفت سراغ کارشو من با خواهر زادم محمد رفتم بیرون میخواست خرید کنه یه شلوار و پیراهن خرید و بعد من یه کیف خریدم برا خواهرم و رفتیم انقلاب کلی گشتیم تا نمونه سوالات کنکور تربیت بدنی رو پیدا کردیم ..منم برا خودم یه پازل ۱۰۰۰ تیکه خریدم و بعد ساعت 4 رفتیم اش نیکو صفت و شله قلمکار خوردیم و بدو بدو رفتیم خونه خواهرم بارون خیلی شدید بود و حسابی خیس شدیم و رفتیم خونه خواهرم شامم اونجا موندیم و کوبیده خوردیم و بعد ۳ روز رفتیم خونمون
جمعه ظهر ناهار خونه دایی دومیم پاگشا بودیم...ساعت ۱۲ اماده شدیم و تا رفتیم شیرینی گرفتیم ساعت شد ۱۱ رسیدیم اونجا ...حسابی با دختردایی هام گفتیم و خندیدیم و خوش گذشت ساعت ۴ دیگه بعد از تشکر و دریافت کادو و خداحافظی با مامانم زهرا و الهام و شوهر خواهرام رفتیم سر خاک پدربزرگم بعدم رفتیم سر خاک بابام تا مهمونی بعدی فعلا [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 0:7 ] [ اعظم ]
سلام دوست جونیای گل و گلاب و مهربون
۴ روزی بود اینترنتم قطع شده بود بلانسبت داشتم دیوونه میشدم خودم تا همین چند روز پیش خبر نداشتم معتاد شدم ...خدایا کمکم کنننننننننننننننننننن ترک کنم اینطوری خیلی بدهههههه خدمتتون عرض کنم بهترین خبر خوشی که تو هفته گذشته بهمون رسید و حسابی خوشحالم کرد خبر انتخاب تو قرعه کشی عمره بود با الویت ۳۹۰ خدا جونم شکرت
روز چهارشنبه تصمیم گرفتم النگوهایی که مامان امیر عید پارسال و تولدم بهم کادو داده بود عوض کنم بنابراین بدون اینکه به مادرشوهرم خبر بدم رفتم و هر دوتاشو با ۱۱ تا سکه پارسیان دادم و به جاش یه دونه النگو و یه جفت گوشواره خوشگل خریدم... ضمنا خیلی خوشحالم به خاطر اینکه تمام طلاهای که سال گذشته و ۶ ماه پیش برای عروسی خریدیم هر کدوم ۱ الی ۲.۳۰ میلیون رفته روش مثلا یه النگو پارسال خریدیم ۱۳۰۰ حالا بردم قیمت کردم شده ۲۴۰۰ و من بازم ذوق مرگ
جمعه ظهر خونه خالم پاگشا شدیم و بهمون حسابی خوش گذشت بنده خدا انقدر افتاده بود تو زحمت که گوله گوله عرق شرم میرختیم...شب هم قرار شد بمونیم...شب ۲۲ بهمن بود و بنا بر گفته شریف یا ایها المسلون ساعت ۹ پشت بوم ما هم ساعت ۹ رفتیم بالا پشت خونه خاله جون الحق و الانصاف اسمون تهران نورافشانی خیلی قشنگی شد و کلی ذوقیدیم و همراه دخترخاله ها کلی داد و بیداد کردیم و الله اکبر گفتیم...
یه دختر خاله کلاس چهارمی دارم که وقتی وسایل مدرسشو نگاه کردم کلی حسرت خوردمو یاد کتاب دفتر های برگ کاهی خودمو و کارنامه های ذره بینی کوچکتر از کف دست خودم افتادم
یه دست منچم باهاش بازی کردم که یاد منچ کاغذی دارا و سارای خودمو امیر افتادم که در ایام بیکاری و اوقات فراغت باهاش بازی می کنیم
خلاصه خاله جون کلی افتاد تو زحمت و هدیه پاگشای ما رو هم نقدی حساب کرد دستش درد نکنه
روز یکشنبه ۲۲ بهمن خونه مامانم بودیم که مادرشوهرم و ریحانه و زهرا اومدن خونه مامانم برای مبارک باد ازدواج الهام...دیگه تا ۷ شب نشستن و برای الهام یه دست بشقاب ارکوپال و یه جعبه شکلات هم هدیه اورده بودن و دیگه بعد از رفتن اونا ما هم تا ۱۰ موندیم و بعدم یه راست خونمون و لالا دوشنبه ۲۳ بهمن امیر فیلم جدایی نادر از سیمین رو گرفت و تا ۴ بعدظهر نگاه کردیم اصلا از اخرش خوشم نیومد نفهمیدم چی شد بالاخره ترمه رفت با مامانش زندگی کنه یا باباش؟
شب تصمیم گرفتیم دلمه کلم درست کنیم و لپه و برنج و گوشت رو اماده کردیم و امیر سبزی رو خورد کرد و مواد مخلوط شده رو که به اندازه ۲۰ نفر ادم بود لای کلم برگا پیچیدیم و تو قابلمه گذاشتیم امیر سس درست کرد و ریختیم روش بعد از چند دقیقه یادم اومد که قند شکن نباید اب میخورد وقتی در قابلمه رو برداشتیم دیگه قندشکن نقره ای نبود شده بود سیاههههههههههههههههههه و صفحه گاز سس گوجه...یعنی یه دلمه درست کردیم ۳ سری سینگ پر شد و ظرف شستیم و در نتیجه گند زدیم به زندگی با یه دنیا خستگی تا ۱۱.۳۰ شب صبر کردیم دلمه اماده نشد و امیر از گشنگی نون و پنیر اورد خوردیم و خوابیدیم و امروز ظهر دلمه ها رو گذاشتم تو مایکروفر و بعد از اماده شدن شب بردیم خونه مامانم و با خواهرم اینا خوردیم ...در کل بعد نشد اما اونقدرم که من فکر میکردم خوشمزه نیستتتتتتتتتتتت [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:36 ] [ اعظم ]
سلام بر عزیزان دلم
دوم بهمن تولد خواهر بزرگترم زهرا خانم بود که من و امیر جونم در یک اقدام غافلگیرانه کیک خریدیم و کادو بعدم رفتیم خونشون...واقعا غافلگیر شد اصلا فکرشم نمی کرد...خیلی خوش گذشت شام خوردیم و بعد هم یه جشن کوچولو گرفتیم
خواهر عزیزم امیدوارم سالیان سال زنده باشی تا تولد ۱۲۰ سالگیت رو جشن بگیریم
بالاخره بخت گشایش پیدا کرد و ما برای اولین بار خانواده همسر محترم رو روز جمعه ناهار دعوت کردیم البته به همراه پدر بزرگ و مادر بزرگ و خانواده خاله کوچیکه بماند که دهنم صاااااااااااااااااااف شد...شب قبلش تا ساعت ۳ نصفه شب و صبح روز بعد از ساعت ۸ صبح یکسره مثل تراکتور کار کردم برای ناهار خورشت قیمه بادمجان و شوید باقلا با مرغ درست کردم سالاد کاهو و سالاد اندونزی و اولویه و ژله خورده شیشه هم درست کردم که خودم از این ژله خیلی خوشم اومد و کلی ذوق کردم
خودم و امیر تک و تنها عرق ریختیمو همه کارا رو انجام دادیم خلاصه مهمونا اومدن و بعد ناهار هر کدوم یه طرف خوابیدنو منم رفتم ظرفا رو جمو جور کردم...دیگه واقعا داشتم از کمر درد میمردم بعد از شام مهمونا رفتن و منم بدو بدو زیر دوش ابگرم
سه شنبه از ساعت ۱۰ صبح رفتم ارایشگاه تا ۴ بعدظهر...۵ ساعت رنگ موهام طول کشید عسلی با تن نسکافه ای به نظر خودم که خیلی خوگشل شد و بقیه هم تایید کردن
پنجشنبه ۱۳ بهمن بعد ظهر رفتیم خونه مامانم ساعت ۹ شب بله برون الهام بود...هوا انقدر سرد بود که دندونا بهم میخورد شام رو به سرعت برق و باد خوردیم و جمع و جور کردیم بعد رفتم الهام و ارایش کردم یادم به ۱۱ تیر ۸۹ بله برون خودم افتاد که مادرشوهرم به خاطر چیزایی که امیر برام خریده بود داشت دق می کرد...واقعا داشتن مادرشوهر خوب نعمته برا خودم مقداری متاسفم برای الهام هم یه پارچه کار دست و یه چادری اورده بودن با یه انگشتر و یه سکه هم که مهر صیغه بود سبد گلشون واقعا خوشگل بود من که خیلی خوشم اومد... از سعید و الهام با همه مهمونا کلی عکس انداختم جمعه ناهار و شام همگی خونه مامانم بودیم خیلی خندیدیم و خوش گذشت البته من تا شنبه شب اونجا موندم و بعد ۳ روز اومدم خونمون...قصه ما به سر رسید [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 23:17 ] [ اعظم ]
امسال هم طبق سنت هر ساله شهادت امام حسن(ع) مامانم شله زرد پزون داشت من و امیرم رفتیم پا دیگ و نیت کردیم و هم زدیم...از خدا میخوام همه مریضا رو شفا بده و بعد هم شفای عمو مجید ...
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 0:43 ] [ اعظم ]
همسر عزیزتر از جونم نیم سال از شروع زندگیمون می گذره . همه چی خیلی خوب بوده و امیدوارم از این به بعد هم به لطف خدای مهربون به خوبی سپری بشه اما خب خیلی از رفتارهای خودم راضی نیستم راستش
توی این مدت همیشه مهربون و عاشق و همراهم بودی، بخاطر اینکه کنار منی ازت متشکرم و خدا رو شکر می کنم. می دونم که من گاهی بداخلاق می شم ولی خب تو هم گاهی لج منو در میاری کیک و کادو و جشن باشه بعد از تموم شدن ماه صفر.....دوست دارم بیشتر از همیشه
امیر جان ، با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاكی و صفا برایم به ارمغان آوردی، خوب من برای توصیف مهربانیهایت واژهها یاری نمیدهند. چرا كه تو خود قاموس مهربانی هستی و من خوشحالم كه ماهی دیگر بر عمر زندگی مشتركمان افزوده شد
[ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ] [ 0:25 ] [ اعظم ]
سلام بر همه دوستای نازی نازی
جونم براتون بگه امیر جان تصمیم گرفتن برای عوض شدن حال و احوال و تغییر مسیر کسالت بار زندگی، اینجانب رو در روز دوشنبه ۲۶ دی به گردش و تفریح و خرید و خوشگزرانی ببرند و بنده هم بسی خوشحال و از شب قبل در پوست خود نمی گنجیدم... ساعت ۸.۳۰ از خونه اومدیم بیرون و اول رفتیم بانک صادرات برای وام ازدواجمون که الان ۵ ماه هزار ادا و اصول برای ضامن کاسب در میارن و بعد هم رفتیم بانک ملی برای یارانه ها که ماه گذشته ثبت نام کردیم اما هنوز شامل حال ما نشده ... و ساعت ۱۳.۰۰ نصف روز رفت و ما بسی خندان که انشالله مابقی روز جبران ساعت از دست رفته صبح رامی نماییم.... جای شما خالی برای اولین تفریح امیر بنده حقیر رو برد پول چوبی مرکز حجامت دکتر طیران و بله لیوان و تیغ به دست رفتیم برای حجامت...از اونجاییکه بعد از کلی بادکش و ۵۴ تیغ فقط ۳یا ۴ قطره خون خارج شد دکتر تصمیم گرفتن به خاطر غلظت خون شدیدی که پیدا کردم یک فصد انجام بدن... یعنی ۲۰۰ سی سی خون از دستم منتها رگ کبدی بگیرن...خلاصه دو بار رو تخت سر و ته شدم و با ۶ بار سوزن رو تو دست چرخوندن رگ پیدا شد و ۱۰۰ سی سی خون گرفته شد و به علت ضعف مابقی موند برای هفته اینده و این شد اولین تفریح ما امیر جان تصمیم گرفتن بعد از مدتها برن رستوران گلپایگانی و کوبیده بخورن...که این کار هم به نحو احسن انجام شد لحضاتی بعد امیر به شدت نیاز به استراحت و خواب پیدا کرد و نزدیکترین نقطه به جایی که بودیم سبلان منزل مادربزرگ مادری امیر...سلام و احوالپرسی و دقایقی بعد خوابیدیم تا ۵ بعدظهر... بعد از بیدار شدن امیر تصمیم گرفت برای تجدید خاطره به یاد دوران نامزدی شب رو اونجا بمونیم...سعید پسر دایی امیر هم اومدم و خلاصه گفتیم و خندیدیم و خوابیدیم و صبح هم ساعت ۸ امیر رفت برای کارش و من موندمو حوضم... تاظهر با مادربزرگ امیر بسی غیبت کردم و ناخوداگاه موضوع صحبت به سمت موجودی ناشناخته به نام جن کشیده شد و من در همان لحضات صبح برای خوابیدن شب و تاریکی عزا گرفتم... ساعت ۵ از منزل مادربزرگ به سمت فروشگاه شهروند رفتیم و مقداری خرید مایحتاج زندگی کردیم و به سمت خونمون حرکت کردیم... سر راه رفتیم خونه عمو مجید برای حال و احوال ...اولین تزریقات شیمی درمانی به شدت حالش رو دگرگون کرده و تاثیر بدی گذاشته...دعا می کنم خدا خیلی زود شفای عاجل نصیب عمو مجید ۳۷ ساله کنه و اما شب بعد از حمام نمیتونستم بخوابم ...تا ساعت ۱.۳۰ امیرو مجبور کردم بیدار بشه و برام قصه بگه ... قصه پوریای ولی بیدار بودم...اما دیگه وسطای قصه بزبزقندی خواب بر من چیره شد و به حمدالله الان که دارم مینویسم ساعت ۸.۳۰ صبحه و تصمیم گرفتم انقدر خودمو خسته کنم که شب زودی بخوابم این بود ماجرای اون همه گردش و تفریح ما....که هیچکدوم از برنامه هابه مرحله اجرا نرسید
[ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 ] [ 8:39 ] [ اعظم ]
سلام بر همه دوستای قدیمی و جدید
خیلی خوشحال شدم از اینکه هنوز دوستای قدیمی هستن که یادی از ما بکنند...و خوشحال تر اینکه دوستای جدید هم پیدا کردم این دو سه روز اخر هفته سرمون حسابی شلوغ بود و فقط شبا برای خواب میومدیم خونه این هفته سه شنبه عمو مجید مرخص شد تا شنبه هفته بعد که دوباره بستری میشه شب قبل از مرخص شدن عمو مجید برای اینکه قرار بود همه برن بیمارستان ما خونه پدربزرگ امیر خوابیدیم و درسا دختر ۲سال و نیمه عمو مجید موند پیش من...بماند که از اول صبح راه بردمش و روپا تکون دادمش و هزار ادا اصول از خودم دراوردم و صد تا قصه سر هم کردم تا بخوابه بهش قول دادم وقتی آفتاب اومد وسط حیاط ببرمش بیرون اون روز تا ۱۲.۳۰ ظهر رفت و اومد تو ایوون که ببینه آفتاب خانم کی میاد بریم بیرون گردش بعد بردمش بیرون......براش کش مو و مدادرنگی و پاک کن و تراش و دفتر نقاشی خریدم کلی ذوق زده شده بود و دستش رو میکنه تو مماخش
عسل خانوم
و امروز جمعه هم با خواهرم اینا ناهار خونه مامانم بودیم خیلی خوش گذشت دلم برای دور هم جمع شدنامون تنگ شده بود.... عصر با الهام رفتیم سر خاک بابام...از بس که هوا سرد بود ۲ هفته ای میشد نرفته بودیم ...زیاد نشد بمونیم اخه امروزم هوا خیلی دیگه زمستونیه غروب رفتیم خونه مادرشوهر که سوغاتی کربلا رو بدیم اونا هم پیش عمو مجید بودن ...یه ربعی با ریحانه نشستیم و بعد رفتیم خونه باباجون...امشب همه دور عمو مجید بودن...اخه فردا میره برای عمل دوباره بیمارستان معلوم نیست کی بیاد هم باید پای راستش عمل بشه هم شیمی درمانی بشه...خیلی براش دعا کنید دچار طومار استخوانی شده.... بعدا نوشت:یکشنبه عمو مجید بیمارستان نیکان بستری شد و پای راستش عمل شد و برای اینکه استخوانش شکسته نشه پلاتین گذاشتن
سه شنبه شب تا پنج شنبه هم به خاطر اینکه همسر و پدر محترمشان بیمارستان بودن من رفتم پیش مادرشوهر و دوعدد خواهرشوهرمان
قیمتش بود و دو روزه که گمش کرده و اعصابش فوق العاده خط خطیه تقریبا با ریحانه یه خونه تکونی کردیم و دنبال دستبند گشتیم اما پیدا نشد مادرشوهرم یه بار اینطوریه اینطوریه
خوندن نامه من اینطوری بودم دیگه با این وضع نمیدونم چه خاکی تو سرم میتونم بکنم تاریخ اعزام امیر اول اسفند خورده شده حالا شب عید باید بره خدمت و من تنها بمونم ...مسافرت عید هم مالیده شد من ناراحت بودم و مادرشوهرم خوشحال که نه وقتی باید بره الان که بچه ندارین بره بهتره واز این حرفا
اقای داماد رو ندیدم ...اخه از روز خواستگاری به این ور به خاطر اینکه یه وقت زهرا خواهر امیر پیشم بود و یه بارم درسا نتونستم برم خونه مامانم اینا...برای الهام و سعید هم اروزی خوشبختی میکنم هورااااااااااا
[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 0:44 ] [ اعظم ]
دل و دماغ نوشتن ندارم احساس می کنم زندگیم خیلی افتاده رو غلطک یکنواختی از صبح تا شب
تو خونم و هیچ کار مفیدی جز آشپزی و مرتب کردن خونه ندارم حالا هم که با مریض شدن عمو مجید زندگیم از روال عادی خارج شده...امیر از صبح زود میره بیمارستان بعضی شبا میاد بعضی شبا هم مجبوره بمونه حتی دیگه اون آشپزی رو هم انجام نمیدم تنهایی حتی حوصله پختن غذا برای خودمم ندارم دلم میخواد یه تغییر و تحولی تو زندگیم ایجاد بشه ولی نمیدونم باید از کجا شروع کنم و چیکار کنم دیگه حتی حوصله دیدن برنامه های تلویزیون رو هم ندارم فقط سریال پنجره رو دنبال می کنم که اونم فقط غم و غصه ام رو زیادتر کرده همین دیگه روزا میان و میرن و من هیچ چیزی برای سرگرم کردن خودم ندارم احساس می کنم دارم افسردگی میگیرم اصلا شاد نیستم، خیلی از خودم میپرسم این همون زندگیه که من میخواستم؟ دلم برای اون زمانا که دانشگاه میرفتم و درس میخوندم خیلی تنگ شده برای همکلاسیام برای استادام برای کتابا و برای خیلی چیزای دیگه ........چقدر زود گذشت دارم به این فکر میکنم که چطور یک آدم شکست خورده انقدر دلش دریا باشه که از شکست خودش برای ما پله تجربه بسازه که مبادا ماهم از پله های شکست بالا بریم. نمیدونم چرا به این فکر کردم.......امروز دلم گرفته به اندازه یک دنیا نیم ساعت پیش برای شام پیراشکی درست کردم و گفتم امشب که امیر میاد از بیمارستان بعد چند روز با هم غذا بخوریم...اما در کمال ناباوری الان اس ام اس فرستاد که من شب نمیام حالا نمیدونم شوخیه یا جدی ح... من موندم و این همه پیراشکی حسود نیستم ولی دوست داشتم روزهای اول زندگیم مثل خیلی از تازه عروسها به خوشی میگذشت نه به ... خدایا نمیدونم چرا از خودم خستم...چرا چند روزیه اینطوری شدم....من که کلا دختر شادی بودم خدایا اون همه انرژی و هیجان و ذوق و خنده کجا رفته خدایا کمکم کن تصمیم گرفتم قالب وبلاگم رو برای تغییر و تنوع عوض کنم از مشکی خسته شدم........ [ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 16:2 ] [ اعظم ]
سلام دوستای نازنینم
با مریض شدن عمو مجید متاسفانه همه فامیل بهم ریخته شده و هیچ کس اوضاع و احوال خوبی نداره الان ۴ روزه که عموی امیر بیمارستان مهراد بستری شده راه رفت و امد بیمارستانن.تو رو خدا برای شفاش دعا کنید عمو مجید خیلی جوونه و تنها عموی امیره روز سه شنبه هم مادرشوهرم رفت که مادرش رو ببرن بیمارستان برای عمل چشماش من موندم و دوتا خواهرشوهرا زهرا و ریحانه...غذای ظهر رو اماده کردم و رفتم مدرسه دنبال زهرا و با هم رفتیم خرید... ساعت ۱.۳۰ اومدیم خونه ...ریحانه هم اومد خونه و بعد ناهار تصمیم بر این شد که برای شب شام درست کنیم تا هر کی رفته بیمارستان عیادت عمو مجید بیاد خونه ما ...گفتم شاید دور هم جم بشن روحیه شون عوض بشه اخه همه ناراحتن و همش در حال گریه زاری برا عمو مجید خورشت قیمه بادمجون گذاشتم با مرغ...ژله و سالاد اندونزی و سالاد کلم رو هم با کمک ریحانه درست کردیم خلاصه امیر و باباش که بیمارستان بودن و شب خونه نمی اومدن، مادرشوهر محترم هم که پیش مامان خودش بود و خونه نمی اومد ...به قول زهرا ما سه تا هم که ول بودیم برا خودمون
مهمونا اومدن با خودمون ۱۴ نفری میشدن ولی نه امیر بود و نه مامان باباش...خوب بود الحمدالله اومدن یه کم دور هم روحیه شون عوض شد وبالاخره یه لبخندی زدن بعد شام رفتن و علی موند و حوضش...خیلی خسته شدم با اینکه ریحانه کمکم کرد...ظرفا رو ریختم تو ماشین ۱۰۸ دقیقه طول کشید تا بشوره ولی من تو این ۱۰۸ دقیقه دو برابر ظرفای ماشین رو شستم دیگه برام کمر نمونده من و زهرا خوابیدیم صبح بعد از امتحان ریحانه اجازه زهرا رو گرفت و سه تایی با بی ارتی و مترو خودمون رو رسوندیم بیمارستان... بماند که زهرا چقدر اذیت کرد تو مترو یا رو پله برقی بود یا ... رفتیم عیادت عمو مجید و بالاخره ما بعد دو روز شوهرمون رو دیدیم ۱ ساعتی موندیم و بعد هم رفتیم خونه مادر بزرگه عیادت دیگه از خستگی ۳ تایی داشتیم وا میرفتیم...مادر شوهر هم دچار کمر درد شده بود و دکتر بود ... خلاصه که اوضاع بهم ریخته ای شده و همه مریض شدن... ساعت ۸ امیر اومد و رفتیم یه سر خونه مامانم اخه مامانم هم مریض شده و سرم وصل کرده ..یک ساعتی نشستیم و دیگه از مامان اینا خداحافظی کردیم و به علت خستگی و سردرد بدو بدو اومدیم خونمون و زودی خوابیدیم [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 0:18 ] [ اعظم ]
سلام بر دوستان گل و گلابم امیدوارم شب یلدا به همگیتون خوش گذشته باشه به ما که خیلی خوش گذشت برای اینکه خوانواده خواهرم و مامانم خونه ما بودن...انقدر خورده بودیم که به زحمت بعد از رفتن مهمونا خونه رو مرتب کردیم و وسایل پذیرایی رو به آشپزخونه رسوندیم جای همگی خالی این اولین یلدای به یاد ماندنی زندگی مشترک ما بود.... امیر عزیزم اخرین شبهای پاییزت بخیر و شادی ... یادمون باشه وقتی دور هم جمع شدیم و میگیم و میخندیم و خوشحالیم ... بد نیست یه یاد اون کسایی بیفتیم که سالهای پیش توی جمعمون بودن و حالا نیستن ... دیگه نیستن تا ابد ... امیدوارم با اینکه نیستن ولی یادشون همیشه سبز باشه ... دلم برات تنگ شده بابای عزیزم
روز جمعه خونه دایی محمدم که دایی بزرگم هست پاگشا شدیم...وای که چقدر خوش گذشت کلی افتاده بودن تو زحمت و برای ناهار فسنجون و جوجه و لازانیا و ژله و ماست و خیار و سالاد کاهو با کلی تزئینات آماده کرده بودن...انقدر خورده بودیم که موقع برگشت به زحمت زیپ شلوارا بسته میشد تا ساعت ۵ بعد ظهر اونجا بودیم ...دختر داییم محدثه پارسال ازدواج کرده و من نتونستم به عروسیش برم بنابراین شوهرش رو به زحمت انداختیم بره از خونشون البوم عکساشون رو بیاره و اونم رفت و اورد خدایی خیلی با نمک شده بود انشالله خوشبخت بشن... راستی دایی جون یه چک پول ۵۰ تومنی بهم هدیه داد ...از خونه داییم رفتیم خونه مادربزرگ مادری امیر اخه چشمش خونریزی کرده و ما هم رفتیم عیادت حول و حوش ۷ شب بود که برگشتیم خونه ...روز خوبی بود و خوش گذشت
علیرضا نوه داییم پی نوشت :عموی امیر مریضه و بیمارستان بستری شده لطفا برای شفای عمو مجید دعا کنید و یه حمد بخونید پی نوشت :دوشنبه عصر رفتم خونه مادربزرگ امیر ختم دعای جوشن کبیر برای شفای عمو مجید و شام هم اونجا موندیم پی نوشت :زهرا خواهرشوهر کوچولوی من ابله مرغان گرفته و تبدیل شده به یه دختر خال خالی
[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 16:16 ] [ اعظم ]
همسر خوبم
تو خیلی خوبی . همین الان که تو نیستی و من دارم برات می نویسم دلم واست تنگ شده . واسه خندهات وقتی که میای و در رو به روت باز می کنم . واسه آغوش مهربونت , واسه بوی نفست . نمی دونم چی بگم که بتونی احساسمو درک کنی و بفهمی که تا کجا دوستت دارم به خاطر همه خوبیهات دستات رو میبوسم و قشنگ ترین روز زندگیمون رو بهت تبریک میگم
[ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 ] [ 19:46 ] [ اعظم ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||