تشویشی مرا لبریز می کند
و آرامشی تو را خواب.
كمي جاهایمان عوض؟
تشویشی مرا لبریز می کند
و آرامشی تو را خواب.
كمي جاهایمان عوض؟
شبانه!
به سوي تو باز می آیم امشب
باز ، همان نخورده مست هميشگي ام.
وسعتت را به اندازه حضورم باز كن
حجم من ، همان ناچيز هميشگي ست
....
متروك مانده اي ميان نموري خاك خزر
و من مدام ناخوانده به نام
مي خوانمت:
"دل آرا"
و صدايت كه سالهاست غيبتي دارد
شايد موجه!
تعبیر...!
چیزی حجم خیال مرا پر می کند
چیزی شاید از جنس دل واپسی
و خواب که تعبیر می شود
کسی تا نزدیکی های من در راه است.
پ ن :مطب دکتر حمید کریمی ، ساعت ۱۹:۴۷ دقیقه امشب(۲۸/۱۱/۸۶) :"برای هر مشکلی دو را ه حل حداقل وجود داره :سکوت و گذر زمان" . یکی رو امتحان کن!
پ ن : اینجا که پیاده شدیم، (سه تا عکس )همه یادت رو آوردیم، به خصوص با این!
پوچ!*
حوالی بیهودگی ، طرف های هیچکس
پرسه هایم را می شمارم.
و دستانم
که مدام فقدان حضور مرا ضجه می زنند.
*به خودم عجیب بدهکارم ؛ یه زمستون یه بهار یه تابستون یه پاییز !
هياهو!
واژه سر عصیان دارد
لحظه ازدحام گفتن
و دستان من که خالیست
چرا متروک نمی مانی میان ازدحام لحظه هایم؟
ترانه هایت دروغ حرفهایت بودند و بس
و نزول آیه های مستی تنها هجوم شهوت چشمانت.
و دستانت بدکاره ای ،
شاید هزاران بار توبه کار.
هفده مرداد!
با کدام ترانه بپوشانم اندوه دلی را که قرار ندارد!
عروس بهشت
تو را در خواب های ندیده ام ، خواب خواهم دید
و این خیال این روزهای من است.
مرا چه کسی قناعت آموخت
که به خیالی این چنین قانع باشم؟
بشمار یک !
من آبستن یک اتفاق ساده ام!
ساده مثل سر کشیدن آب یک لیوان، مثل خواندن تلقین کنار یک گور!
چند ضربه ، ممتد، عجز آلود
هان ، کسی هست؟
و چند قطره
مثل پارسال ، مثل فلان سال!
و باز سکوت
سکوتش دیگر وحشتی ندارد
این عادت بی رحم تقدیر است، شاید.
باز تبدیل ، باز تغییر
و دوباره چند ضربه
هان ، کسی هست؟
کسی بغض این صدا را نمی شنود
و جسم سردی که انزوال را به انتظار دارد
من آبستن یک اتفاق ساده ام
کمی تحمل باید!
بغض من
انزوال جسم تو
خواب من
رویای دیدن تو
ترس من
تنها بودن تو
سهم من
تنهایی پس از تو
همین امروز فقط!
کنار یک رویا، سینه یِ یک آفتاب خوابیده ام!
تا غروب این آفتاب با من هیچ مگو!
شب حتما پرسه هایش را خواهد زد
تو امروزم را بیدار مکن!
به جای تو!
لحظه از ازدحام حضورت لبریز شده است
کمی سرم را خلوت کن!
تنهایی ام آن سوی دیوار، بی من، تنها مانده است !
واهی ...!
باز باران بود که تا بی نهایت می بارید
و آفتاب که دیر کرده بود.
من از امتداد شب تا سپیده ایستادم
اما آفتاب سر قرار نیامد!
رویا!
این تصویر یک رویاست
پرسه های گاه بی گاه تو.
حوالی من چه خبر شده است؟
کسی دارد مرا به آفتاب معرفی می کند.
سردُ با فاصله!
بی کلامی، همه ی درد بود
و سکوت که لحظه ها را بلعید!
امشب باز هم سرد مانده است
پنجره تا بی نهایت باز است
با توأم!
همه چیز نزدیک تر آمده بود
خزر،بندر، باران، مه ،شب ،ارتفاع، جاده
و انباشته های ذهن عریان مانده بودند
و شهر که از من لبریز می شد
و تو بی سایه،بی ردپا،
کجای این شهر گم شده ای؟
رشت ـ آبانماه
باران
باز باران همه حجم مرا شست
تمام نیمه ی پرم را
به خیالم که تو را هم خواهد شست
اما...!
21مهرـ دیلمان
سکوت ، خلوت و دلتنگی های آخر شب
قدرت انکار مرا تضعیف کرد
دیگر منکر آن نیستم
جای تو اینجا، کنار من ،عجیب خالی است!
فردا حتما خواهم رفت
و تو را اینجا میان شب و دست نوشته هایم جا خواهم گذاشت
اگر فردا که خورشید می آید
کنار تو خواب نمانده باشم!
صدا که پیچید،ضجه را شناختم !
و عطر سدر و کافور را نیز.
آنجا میان آن همه هیاهو
یک نفر بی موقع آرمیده بود
یک نفر آنجا رویا ها را تسلیم می کرد
و آرزوها را سنگ
سنگ سبز یشمی با لکه های سیاه!
هنوز نیستم...!
تو با منی!
حیاط خلوت لبریز مانده بود از لحظه ها
و سکوت که پرده کشیده بود بر آن همه ازدحام
و من جایی در این خلوت متروک
تجمع آن سالها را به صف می کشم!
امشب چیزی میان این حیاط خلوت مرا به برهنگی دعوت می کند!
تیرماه ۸۵ ،لشت نشاء
می بینی ؟
تب دار شده ام و مدام هذیان می گویم !
بی واژه نوشتن برایم سخت شده است
و واژه ها
جایی در نزدیکی تو مدفون شده اند!
و نبش قبر که حرام است!
به بهانه تولدت:
با کدام ترانه بپوشانم اندوه دلی را که قرار ندارد!
شاید میان همه دلواپسی هایت سهمی از آن من باشد
گفتم تا دیر نشده است بگویم که حال من خوب است!
اینجا میان همه هراس ها و دغدغه ها
هنوز خوبم،هنوز به وجبی از خاک خزر سرمستم!
عطر باران را خوب می شناسم
خواب می بیینم و رویا می بافم!
هنوز می جنگم،سرپایم و کم نیاورده ام
تقدیر را نفهمیده ام
هنوز با خدا دست به یقه مانده ام
هنوز ،هنوز،هنوز...
و میان این همه هنوزها
حضورت را هنوز نیافته ام!
مسکوت!
اینجا ،کنارهمه ثانیه ها و لحظه ها
سعی کرده ام حضورت را بیابم!
اما زمان از حضورت تهی مانده است
مثل همیشه مثل گذشته.
اینجا، کنار همه لحظه ها
نمی دانم چرا نمی توان آسوده خوابید،آسوده دید،آسوده سرود!
اینجا عجیب متروک مانده است
صدا نمی پیچد،نگاه نمی بیند،چیزی به وجد نمی آید
و واژه ها همچنان میان انباشته های ذهن مسکوت مانده اند
و باز این تقدیر است که همه را دور می زند،می پیچاند!
و شاید به قول مادربزرگم
می بُرد، می دوزد و می پوشاند!
اینجا میان این همه انزوا
تنها جبر است که مقتدرانه اجبار می شود
و شاید میان این همه مجبورها
سهم من از تو
همان یک وجب خاک باشد کنار خزر!