تبليغاتX
بهوونه
بهوونه
 ...!

تشویشی مرا لبریز می کند

و آرامشی تو را خواب.

كمي جاهایمان عوض؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 15:40  توسط ریحانه  | 

شبانه!

به سوي تو باز می آیم امشب

باز ، همان نخورده مست هميشگي ام.

وسعتت را به اندازه حضورم باز  كن

حجم من ،‌ همان ناچيز هميشگي ست

....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:52  توسط ریحانه  | 

ياد نامه!

متروك مانده اي ميان نموري خاك خزر

و من مدام ناخوانده به نام

مي خوانمت:

"دل آرا"

و صدايت كه سالهاست غيبتي دارد

شايد موجه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:45  توسط ریحانه  | 

تعبیر...!

چیزی حجم خیال مرا پر می کند

چیزی شاید از جنس دل واپسی

و خواب که تعبیر می شود

کسی تا نزدیکی های من در راه است.

پ ن :مطب دکتر حمید کریمی ، ساعت ۱۹:۴۷ دقیقه امشب(۲۸/۱۱/۸۶) :"برای هر مشکلی دو را ه حل حداقل وجود داره :سکوت و گذر زمان" . یکی رو امتحان کن!

 

پ ن : اینجا  که پیاده  شدیم، (سه تا عکس  )همه یادت رو آوردیم، به خصوص  با این!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:27  توسط ریحانه  | 

 

پوچ!*

حوالی بیهودگی  ، طرف های هیچکس

پرسه هایم را می شمارم.

و دستانم

که مدام فقدان حضور  مرا ضجه می زنند.

 

 

*به خودم عجیب بدهکارم ؛ یه زمستون یه بهار یه تابستون  یه پاییز ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:15  توسط ریحانه  | 

هياهو!

واژه سر عصیان دارد

لحظه ازدحام گفتن

و دستان من که خالیست

چرا متروک نمی مانی میان ازدحام لحظه هایم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:2  توسط ریحانه  | 

!

ترانه هایت دروغ حرفهایت بودند و بس

و نزول آیه های مستی تنها  هجوم شهوت چشمانت.

و دستانت بدکاره ای ، 

شاید هزاران بار توبه کار.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 15:4  توسط ریحانه  | 

 

هفده مرداد!

با کدام ترانه بپوشانم اندوه دلی را که قرار ندارد!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:50  توسط ریحانه 

 

عروس بهشت

تو را در خواب های ندیده ام ، خواب خواهم دید

و این خیال این روزهای من است.

مرا چه کسی قناعت آموخت

که به خیالی این چنین قانع باشم؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:5  توسط ریحانه  | 

 

بشمار یک !

من آبستن یک اتفاق ساده ام!

ساده مثل سر کشیدن آب یک لیوان، مثل خواندن تلقین کنار یک گور!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 15:13  توسط ریحانه  | 

لحظه تحویل!

چند ضربه ، ممتد، عجز آلود

هان ، کسی هست؟

و چند قطره

مثل پارسال ، مثل فلان سال!

و باز سکوت

سکوتش دیگر وحشتی ندارد

این عادت بی رحم تقدیر است، شاید.

باز تبدیل ، باز تغییر

و دوباره چند ضربه

هان ،  کسی هست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 12:8  توسط ریحانه  | 

 

کاش خدا مرا گم می کرد!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 13:14  توسط ریحانه  | 

...!

 کسی بغض این صدا را نمی شنود

و جسم سردی که انزوال را به انتظار دارد

من آبستن یک اتفاق ساده ام

کمی تحمل باید!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 15:35  توسط ریحانه  | 

به عزیزکم !

بغض من

 انزوال جسم تو

خواب من

رویای دیدن تو

ترس من

 تنها بودن تو

سهم من

تنهایی پس از تو

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 11:15  توسط ریحانه  | 

 

همین امروز فقط!

کنار یک رویا، سینه یِ یک آفتاب خوابیده ام!

تا غروب این آفتاب با من هیچ مگو!

شب حتما پرسه هایش را خواهد زد

تو امروزم را بیدار مکن!

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 14:48  توسط ریحانه  | 

 

به جای تو!

لحظه از ازدحام حضورت لبریز شده است

کمی سرم را خلوت کن!

تنهایی ام آن سوی دیوار، بی من، تنها مانده است !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 9:25  توسط ریحانه  | 

 

واهی ...!

باز باران بود که تا بی نهایت می بارید

و آفتاب که دیر کرده بود.

من از امتداد شب تا سپیده ایستادم

اما آفتاب سر قرار نیامد!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 9:14  توسط ریحانه  | 

 

رویا!

این تصویر یک رویاست

پرسه های گاه بی گاه تو.

حوالی من چه خبر شده است؟

کسی  دارد مرا به آفتاب معرفی  می کند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 8:19  توسط ریحانه  | 

 

سردُ با فاصله!

بی کلامی، همه ی درد بود

و سکوت که لحظه ها را بلعید!

امشب باز هم سرد مانده است

پنجره تا بی نهایت باز است

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:54  توسط ریحانه  | 

 

با توأم!

همه چیز نزدیک تر آمده بود

خزر،بندر، باران، مه ،شب ،ارتفاع، جاده

و انباشته های ذهن عریان مانده بودند

و شهر که از من لبریز می شد

و تو بی سایه،بی ردپا،

کجای این شهر گم شده ای؟

                                                     رشت ـ آبانماه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:52  توسط ریحانه  | 

 

باران

باز باران همه حجم مرا شست

تمام نیمه ی پرم را

به خیالم که تو را هم خواهد شست

اما...!

               21مهرـ دیلمان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 14:6  توسط ریحانه  | 

وصف حال!

سکوت ، خلوت و دلتنگی های آخر شب

قدرت انکار مرا تضعیف کرد

دیگر منکر آن نیستم

جای تو اینجا، کنار من ،عجیب خالی است!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 13:55  توسط ریحانه  | 

اگر...! 

فردا حتما خواهم رفت

و تو را اینجا میان شب و دست  نوشته هایم جا خواهم گذاشت

اگر فردا که خورشید می آید

کنار تو خواب نمانده باشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 9:25  توسط ریحانه  | 

هفده مرداد!

صدا که پیچید،ضجه را شناختم !

و عطر سدر و کافور را نیز.

آنجا میان آن همه هیاهو

یک نفر بی موقع آرمیده بود

یک نفر آنجا رویا ها را تسلیم می کرد

و آرزوها را سنگ

سنگ سبز یشمی با لکه های سیاه!

 

هنوز نیستم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 19:22  توسط ریحانه  | 

 

تو با منی!

حیاط خلوت لبریز مانده بود از لحظه ها

و سکوت که پرده کشیده بود بر آن همه ازدحام

و من جایی در این خلوت متروک

تجمع آن سالها را به صف می کشم!

 امشب چیزی میان این حیاط خلوت مرا به برهنگی دعوت می کند!

                                                                                              تیرماه ۸۵ ،لشت نشاء

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 13:40  توسط ریحانه  | 

  هذیان

می بینی ؟

  تب دار شده ام و مدام هذیان می گویم !

بی واژه نوشتن برایم سخت شده است

و واژه ها

جایی در نزدیکی تو مدفون شده اند!

و نبش قبر که حرام است!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:54  توسط ریحانه  | 

 

به بهانه تولدت:

با کدام ترانه بپوشانم اندوه دلی را که قرار ندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 9:1  توسط ریحانه 

  دغدغه هایم!

شاید میان همه دلواپسی هایت سهمی از آن من باشد

گفتم تا دیر نشده است بگویم که حال من خوب است!

اینجا میان همه هراس ها و دغدغه ها

هنوز خوبم،هنوز به وجبی از خاک خزر سرمستم!

عطر باران را خوب می شناسم

خواب می بیینم و رویا می بافم!

هنوز می جنگم،سرپایم و کم نیاورده ام

تقدیر را نفهمیده ام

هنوز با خدا دست به یقه مانده ام

هنوز ،هنوز،هنوز...

و میان این همه هنوزها

حضورت را هنوز نیافته ام!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 12:22  توسط ریحانه  | 

مسکوت!

اینجا ،کنارهمه ثانیه ها و لحظه ها

سعی کرده ام حضورت را بیابم!

اما زمان از حضورت تهی مانده است

مثل همیشه مثل گذشته.

اینجا، کنار همه لحظه ها

نمی دانم چرا نمی توان آسوده خوابید،آسوده دید،آسوده سرود!

اینجا عجیب متروک مانده است

صدا نمی پیچد،نگاه نمی بیند،چیزی به وجد نمی آید

و واژه ها همچنان میان انباشته های ذهن مسکوت مانده اند

و باز این تقدیر است که همه را دور می زند،می پیچاند!

و شاید به قول مادربزرگم

می بُرد، می دوزد و می پوشاند!

اینجا میان این همه انزوا

تنها جبر است که مقتدرانه اجبار می شود

و شاید میان این همه مجبورها

سهم من از تو

 همان یک وجب خاک باشد کنار خزر!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 10:31  توسط ریحانه  |