X
تبلیغات
❤بهانه های زندگی❤
❤بهانه های زندگی❤
امیرم می نویسم همه با تو نبودنها را،برای تو تنها بهانه زندگیم
تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | نویسنده : اعظم

اولین دونه های برف زمستونی شهر و سپید پوش کرد و

من رو یاد کودکیم و زمستونای سخت اون سالها انداخت

یادش بخیر 3 روز تعطیلات زمستانی رو یاتون میاد...

اون موقع ما می رفتیم همیشه خونه خالم که ازمون دور

بود و کلی با دخترخاله هام که هم سن و سال خودمون بودن

خوش می گذروندیم و یه چند ساعت که می گذشت

دعواموم می شد و قهر و اشتی های مگرر اتفاق می افتاد

یادمه راهنمایی که بودم یه روز برف اومد حسابی درو که

باز کردیم تا زانو تو برف فرو رفتیم یک ربع بعد مدارس تعطیل شد

و شادی همه دنیا رو به من و همکلاسیم که با هم همسایه

بودیم دادن فردای اون روز بخاطر یخ زدگی تعطیل شد و روز بعدش

همینطور خلاصه اون روزا  خیلی خوش گذشت بازم یادش بخیر

صبح یکی از روزایی که تعطیل شد بخاطر یخ زدگی امتحان

فلسفه داشتیم من و دوستم که هم اسم خودم بود و سالیان

سال با هم همسایه و دوست بودیم کلی بال دراوردیم و تا عصر

برف بازی کردیم و بد هم مثل همیشه سرماخوردگی و افتادن گوشه خونه

عمر ادما چه زود می گذره و خاطره ها هر روز بیشتر و بیشتر

میشه دیگه چیزی نمونده سه چهار ماه دیگه عمر 29 سالگیم

تموم بشه و وارد سی سالگی میشم یعنی یه فصل جدید از زندگیم

دلم برای روزای گذشته خیلی تنگ شده خیلی                    

روزایی که با بابام می رفتیم رو پشت بوم من ادم برفی می ساختم

بابام پارو می گرد اخرم دلم برا ادم برفی می سوخت شال و کلاهم 

رو میزاشتم برای ادم برفیم می رفتم

خدا همه پدرا رو رحمت کنه جای بابام  خیلی خالی بینمون  خیلی دلم تنگ اشکام

نمیزاره که از روزای گذشته و کودکیم بنویسم

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                   



تاريخ : جمعه دوازدهم مهر 1392 | نویسنده : اعظم

سلام
اخ اخ اخ چه گرد و خاکی

امان از بی اینترنتی ببینید چند وقته نتونستم بیام و بنویسم 

دلم برای اینجا و شما دوستای نازنینم یه ذره شده بود
خدا رو شکر که باز اومدم و می تونم لحظه لحظه های زندگیم رو بنویسم

این مدت که نبودم اتفاقات خوب و بد زیادی تو زندگیم افتاده که خیلی هاش اصلا تو ذهنم

نمیاد که بخوام بنویسم اما از اخرین خبرها اگر شروع کنم خبر به دنیا اومدن نی نی دختر

خالم زینب خانم که خیلی کوچولو و با نمک و نازه و 9 شهریور به دنیا اومده

خبر دیگه اینکه ما 25 شهریور رفتیم مسافرت یعنی زیارت امام رضا که خیلی خوش گذشت

بیشتر بگم ما قرار بود با قطار بریم و صبح روز ولادت رفتیم ایستگاه راه اهن ولی با 7 دقیقه

تاخیر رسیدیم و جا موندیم انقدر دلم گرفت و گریه کردم که خدا می دونه مگه صبح روز

ولادت امام رضا بلیط گیر می اومد مردم از شب قبل خوابیده بودن تو ایستگاه شاید تو

کنسلیها بلیط گیرشون بیاد.......

رفتیم فرودگاه به امید اینکه شاید بلیط گیر بیاریم و خدا رو شکر بالاخره 11 صبح دو تا

کنسلی گیر اوردیمو رفتیم مشهد که اگر نمی رفتیم دنیا رو و زیر و رو می کردم

ساعت 12.30 رسیدیم و بعد از رفتن به هتل و کمی استراحت رفتیم حرم ...به قدری

شلوغ بود که حتی نمی شد تو صحن جامع رضوی یه جا پیدا کرد برا نشستن...

اما هر چی بود صفای خاصی داشت شب ولادت اقا تو حرم بودن...

بیشتر اوقات رو رفتیم حرم و یه شب هم رفتیم میدان 9 دی ویتامین سرا که ابمیوه های

خوشمزه ای داره اما به من خیلی حال نداد ...

شب اخر هم رفتیم باباقدرت که به تازگی افتتاح شده و یه مجموعه زیبا و جالب و

پیشنهاد می کنم اگر رفتید مشهد حتما یه سری بزنید.

بابا قدرت یه کاروانسرای قدیمی بازسازی شده است که داخلش مغازه های سنتی

و رستوران و قهوه خانه های سنتی داره...


شام رو اونجا خوردیم و بعد هم یه سری به مغازه ها زدیم و تو یه مغازه چرم دوزی یه شال

و کلاه و جوراب بامزه برای فندق (نی نی ایندمون) خریدیم و البته یه دست هم برای نارگل

خانم نی نی دوست همسری خریدیم

در کل خیلی بهمون خوش گذشت و قرار بود پنجشنبه با قطار برگردیم که سالگرد عموی

امیر افتاد روز پنجشنبه و امیر دوباره رفت بلیط رو کنسل کرد و دو تا کنسلی هواپیما پیدا

کرد و ما صبح پنجشنبه برگشتیم تهران و عصر پنجشنبه مراسم ختم برگزار شد و ما هم

اخر شب خسته و کوفته اومدیم خونمون لالا

راستی بدجوری سرما خوردم و صدام در نمیاد باز هوا یه کم سرد و گرم شد و رفت تا

بهار که سرما خوردگی ما خوب بشه

دیشب رفتیم دکتر بخاطر سرماخوردگی و سه تا امپول زدم ولی فرقی نکردم و اما

موقع برگشتن رفتیم مغازه دوست امیر خان و یه ماشین فینگیل خوشگل برا فندق

خان خریدیم که امیدواریم خوشش بیاد وقتی اینده باهاش بازی می کنه



تاريخ : جمعه هجدهم مرداد 1392 | نویسنده : اعظم



تاريخ : شنبه بیست و نهم تیر 1392 | نویسنده : اعظم

به پاکی قلبت سوگند بدون طنین زیبای صدایت نمیتوانم زندگی کنم

تا دنیا باقی است عاشقانه دوستت دارم

همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم

به ارمغان آوردی

خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌دهند

چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی

و من خوشحالم که سالی دیگر بر عمر زندگی مشترکمان افزوده شد.


.

.

.

بهانه زندگیم

از صمیم قلب برایت آرزوی سلامتی می‌کنم و امیدوارم

قطار زندگی مشترکمان همیشه به روی ریل‌های خوشبختی حرکت کند

دومین سالگرد یکی شدنمان مبارک



اینم کیک سالگرد ازدواجمون که امیر اقا زحمتش رو  کشیده بود و سفارش داده بود

که خیلی خوشگل شده بود دست گلت درد نکنه عزیزم




تاريخ : سه شنبه یازدهم تیر 1392 | نویسنده : اعظم

ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﻔﺘﻦ ﻫﯿﭻ ﮔﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮ ﺍﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﻭ ﻧﯿﺴﺖ . . .

تولدت مبارک 

امروز با شکوهترين روز هستيست روزي که آفريدگار تو را به جهان هديه داد

و من ميترسم به تو تبريکي بگويم که شايسته تو نباشد

به زمين خوش آمدي فرشته ي مهر و زيبايي تولدت مبارک





دیشب شب تولد همسر عزیزم بود و من سعی کردم یه جشن تولد خوب و به یاد ماندنی

 براش بگیرم ظهر ساعت 12 مرخصی گرفتم و اومدم خونه بدو بدو برای شام سالاد

ماکارانی، ژله خورده شیشه، سالاد لازانیا و زرشک پلو با مرغ اماده کردم و با تمیز کاری خونه

تا ساعت 6 طول  کشید ساعت 7 رفتم بیرون کیکی که برای تولد امیر سفارش داده بودم

 رو بگیرم  بخاطر اینکه امیر بره ناقلا رو خیلی دوست داره کیک بره ناقلا براش گرفتم



با کمک خواهر زاده گلم رضا برای کادوی تولد امیر یه سیم کارت دائمی همراه اول خریدم

و همون دیروز سندش رو به نام امیر آقا زدیم

بعد از خرید اومدم خونه و برنج رو دم کردم و بعدش آماده شدم برای

مهمونی تولد امیر آقا...مهمونای عزیزمون اومدن و بعدم شام خوردیم

سالاد ماکارانی


ژله خورده شیشه
از بقیه غذاها و مخلفات متاسفانه عکسی نداریم

بعد از شام مراسم کیک خوری و کادو بازی داشتیم و عکس های خانوادگی

که خیلی خوش گذشت و اینم کیک امیر جون و تیکه تیکه شدن ببعی







شب هم تا یک و نیم نصفه شب مهمونا بودنو و تولد بازی خیلی خوش گذشت

ضمنا تولد شوهر خواهرم اول تیر بود که تولد اونم با امیر با هم گرفتیم

امیر از هدیه ای که بهش دادم خوشحال شد و من راضی از

اینکه از هدیه اش خوشش اومده

مامانم و خواهرام هر کدوم یه هدیه خوشگل برا امیر گرفتن دست همگیشون

درد نکنه امیدوارم همیشه سلامت باشن

امیر عزیزم 29 مین سالگرد تولدت رو تبریک می گم و آرزو می کنم سالیان سال

سالم و تندرست باشی و 11 تیر رو هر ساله با هم جشن بگیریم


دیشب که دیر وقت خوابیدم در نتیجه امروز صبح سر کار همش اینطوری بودم


تاريخ : چهارشنبه پنجم تیر 1392 | نویسنده : اعظم
دیروز واقعا همه چیز درهم برهم بود حیف که عقلم نرسید یه فیلم تهیه کنم واسه

س ا ل ی ت ا ک بفرستم هنوز تو شوکم

ساعت حول و حوش 10 صبح بود که یهو  ناگهانی  و بی مقدمه دیدم بوی بنزین تو

کل ساختمون اداره پیچیده و از طرفی صدای داد و فریاده که از طبقه چهارم شنیده

میشه و جمعیت از هر طرف خودشون رو می رسونن به طبقه چهارم

از قضا یه ارباب رجوع محترم که جان محترمش به لبش رسیده بود با یه یه ظرف بنزین

اومده بود تو اداره که خود سوزی کنه

حالا بماند که با اون ظرف بنزین چطوری از نگهبانی رد شده و بعد چطوری از اطاق مسول

دفتر  خودشو رسونده به اطاق ریاست محترم اداره و بله در یک چشم بر هم زدن اول

بنزین رو ریخت تو اطاق و بعد به طرف رییس و خودش که همه رو بفرسته رو هوا چون

از دست این اداره و خودشو کاراش جونش به لبش رسیده بود

فندک رو که گرفت دستش بچه ها خودشون رو رسوندن رییس جان رو نجات دادن

اما این بشر انقدر زرنگ بود که تنهایی حریف صد تا ادم شده بود هر طور شده بود

اب ریختن روش که یوقت اتیش نگیره و بعدهم پلیس محترم110 رسید ...

وقتی پلیس رسید شروع کرد با مشت شیشه ها رو شکستن که در نتیجه فکر

کنم با خونی که از دستش می رفت دو سه تا از رگای دستش پاره شده خدا

میدونه بدبخت چقدر کتک خورد تا بتونن بهش دستبند بزنن و به جرم اغتشاشو

ایجاد رعب و وحشت و سوقصد به جان... ببرندش کلانتری

از طرفی دلم براش میسوزه با این کاری که این اقا کرد می برنش جایی که عرب

نی بندازه فقط خدا میتونه کمکش کنه واگر نه حالا حالا با فیلمایی که دوربینا ازش

ضبط کردن باید اب خنک بخوره

خلاصه که دیروز از دیدن این صحنه ها حسابی شوک زده شدم و سرم تا شب

داشت می ترکید دلم خیلی به حالش می سوزه حماقت بزرگی کرد...


افسوس و آه از دست طمع ...



تاريخ : دوشنبه سوم تیر 1392 | نویسنده : اعظم
سلام

اخی تو یه چشم بهم زدن  فصل بهارم تموم شد و به همین زودی سه ماه از سال

92تمام شد

این روزا باز ذهنم درگیر شده و سرم شلوغ پلوغه دارم یه کار خیر می کنم.

کار و بار اداره هم خوبه شکر خدا هر چند که هنوز مشکلم حل نشده

جمعه بانک خانوادگی داشتیم و اینبار نوبت خواهر بزرگم بودبازم خوبه به

برکت این صندوقای خانوادگی فامیلا رو می بینیم. این بار قرعه دو تا وام به نام

خواهرم یعنیصاحبخونه و شوهر دختر خالم افتاد که فکر کنم حسابی پول لازم

بودن

ولی خوش گذشت تا عصر اونجا بودیم و بعد اومدیم خونمون  وطبق قول و قرار قبلی

حسابی افتادیم به جون خونه و تمیزکاری کردیم...بعد هم شام خوردیم و لباسامونو

اتو کردم و زودیخوابیدیم که صبح سرحال بریم سرکار که صد البته این یه امر  خیلی

محاله

تصمیم گرفتم از همکارم که خطاط هست خطاطی با قلم رو یاد بگیرم که خیلی

بهش علاقه دارم و امیدارم موفق بشم

چند وقتی میشه دوست دارم برم سنتور یاد بگیرم عاشق صداشم اما تایم کلاسا با

منی که تا ساعت 5 سر کارم جور در نمیاد امیدوارم که حداقل این تابستون بتونم به

خواسته هام برسم

امروز از سر کار که اومدم سر یه سری مسائل بیخودی با امیر جر و بحثم شد و اخرم

قهر کردیم.یعنی الان قهریم هیچکسم نیست واسطه بشه اشتی کنیم

هر چند که برای اقایون هر چند وقت یکبار این امر لازمه...

فردا ناهار خونه عموی خدابیامرز امیر دعوتیم نمیدونم چرا دلم نمیاد برم یعنی بعد

مردنش اصلا نرفتم خونش ولی بازم میگم برم هر طور شده به خاطر اون دوتا بچه

کوچولو که دلشون شاد بشه

حالا تو این اوضاع که قهر کردیم فرداشبم خونه دوست جون امیر دعوتیم و من تهدید

کردم که فردا شب نخواهم رفت اگر بریم خون و خونریزی میشه

امشب شب ولادت اقا امام زمان (عج) است امیدوارم امشب همه شیعیان آل محمد

بهترین عیدی که ظهور اقاست رو از صاحب الزمان بگیرن

الهی الهم عجل لولیک الفرج



تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 | نویسنده : اعظم
یه سلام خیلی داغ تو هوای خیلی خیلی گرم خردادماه تقدیم دوستان عزیزم

اعیاد شعبانیه بر شما مبارک

جای شما خالی مشهد هر چند کوتاه بود و کاری اما بهم خیلی خوش گذشت

دلم برای حرم امام رضا یه ذره شده بود دو سالی می شد که نرفته بودم. تو این دو روز

چند بار رفتم حرم و کلی با امام رضا درد و دل کردم و خواستم تا بر می گردم مشکل

بزرگی که این چند روز برام پیش اومده حل بشه از شما هم می خوام برام دعا کنید

گره کوری که افتاده رو مشکلم باز بشه...اگر لایق دعاهای شما دوستان عزیزم هستم

سه شنبه صبح رو از خستگی نرفتم سر کار و در نتیجه ظرفیت مرخصی های

این ماه و ماه اینده پر شد.

عصر سه شنبه دو سری لباس مشکی و رنگی ریختم تو ماشین

و یه کوچولو خونه رو مرتب کردمو بیشتر وقتم رو خوابیدم تا خستگیم بره

چهارشنبه رفتم سر کار و کلی کار عقب مونده رو تو سه ساعت انجام دادم و به خودم افتخار کردم

در یک اقدام ناگهانی ظهر امیر اومد ادارمون و مجبور شد بمونه و ناهار رو البته با خرج اون با هم بخوریم

این چند روزی تعطیلات رو مامانم و خواهرام رفتن مشهد و ما موندیم پیش دو تا بچه های

خواهرم البته کلی هم خوش گذشت تو این چند روز ظهر و شب غذاهای متنوع پختم

روزا گاهی میومدم خونه سر میزدم که روز یه اتفاق بد افتاد یکی از ماهی های کوچولوی

اکواریوم از آب پریده بود بیرون و مرده بود و این تقصیر من بود که در آکواریوم رو باز

گذاشته بودم خودمو نمی بخشم

امروز صبح که داشتم می رفتم سر کار رفتم سر وقت یخچال دیدم اینجوریهبنابراین

عصر که داشتم میومدم با همکارم رفتم میوه های بهاری خوشگل و خوشمزه خریدم

الان دارم برای شام لوبیا پلو درست می کنم و همچنین بخاطر این چند وقتی که ننوشتم یه

پست طولانی می نویسم که امیدوارم از خوندنش خسته نشید

راستی یکی از همکارای خوب و نازنین ما کاندید شورای شهر شده و عصر که از اداره

اومدیم بیرون همراه یکی از آقایون اداره رفتیم ستاد این همکار خوب و بسی دلگرمی

بهش دادیم ضمنا شیرینی دانمارکی و شربت ابلیمو هم خوردیم دعا می کنم براش

بتونه موفق بشه و رای بیاره

اندر احوالات امیر جان رو هم اگه خواسته باشید بدونید شکر خدا خوبه و حسابی مشغول کار.

دو تا از پروژه های کاریش الحمدالله به پایان رسیده و آماده تحویل و کار جدید رو شروع کرده

از قضا در این اوضاع و احوال داماد عمه جان امیر خان کاندید شورای شهر شدند و همسر

بنده سخت مشغول تبلیغات در ستاد این بزرگوار هستند از پوستر چسباندن تا برگزاری

همایش و سخنرانی باشد که لااقل زحمات همسر عزیزمان به هدر نرود و این جناب

رای بیاور ...........

البته این طور که بوش میاد ما تا شنبه صبح که انتخابات تموم بشه شوهرمون رو نخواهیم

دید بنابراین باید برم برای تنهایی خودم یه کم تنقلات بخرم و بعدم خدا برکت شبکه جم و نت

الان دارم برای شام لوبیا پلو درست  می کنم و این پست رو می نویسم و منتظرم که

همسرم تشریف بیاره منزل و بعد از شام اگه حالی داشته باشه بریم بیرون یه قدمی بزنیم...

تا بعد...

با ارزوی روزهای خوش در آخرین روزهای بهاری



تاريخ : جمعه سوم خرداد 1392 | نویسنده : اعظم
سلام  صبح بهاریتون بخیر و شادی

چه می کنید با این هوای سرد و بارونی


از وقتی از مسافرت برگشتم نتونستم بیام و بنویسم سرم حسابی شلوغه

از یه طرف کار خونه و از طرف دیگه کار اداره و این چند روز بعد از اومدن از کربلا هم که

معمولا مهمان می اومد خونمون

بازم خدایا شکرت این بار هم به سلامت رفتیم زیارت و برگشتیم انشالله که قسمت هر

کسی که نرفته بشه واقعا جای با صفاییه... امیدوارم بازم به زودی قسمت بشه

دوباره بریم کربلا

اما تجربه این چند بار سفر به عراق بهم ثابت کرده که سفر زمینی خیلی بهتر از هواییه

ارزش اون همه الافی و اذیت کردنای مامورا و فرودگاههای عراق رو نداره

بگذریم اندر احوالات زندگیمون تصمیم بر این شده که جابجا بشیم و خونمون را تا اخر

خرداد ماه عوض کنیم البته این چند روز هر جایی میریم یه خونه مناسب  پیدا نمی کنیم

نمیدونم اخر عاقبت جوونایی که امسال و ...ازدواج می کنند با این اوضاع چی میخواد بشه

کجا باید برن زندگی کنن خدا میدونه

دو سالی میشه نرفتم زیارت امام رضا و خیلی دلم برای حرم با صفاش تنگ شده و از

جایی که اعتقاد دارم که زیارت هم قسمت میخواد و هم دعوت چهارشنبه ظهر خبر

رسید که شنبه صبح یه ماموریت کاری سه روزه میریممشهد و من از ته دل خوشحال

و تنها ناراحتیم اینه که امیر کنار نیستم تا با هم

بریم زیارت حضرت رضا (ع)

همین سه روزم خیلی دلم براش تنگ میشه و بیشتر از همیشه دوستش دارم

انشالله حرم امام غریب براتون دعا می کنم که به زودی به پابوسی آقا دعوت بشید.



روز پدر رو به همه پدرای مهربون تبریک می گم و خدا رحمت کنه

پدرایی رو که تو این دنیا نیستن


پدر عزیزم روحت شاد

و همسر عزیزم روزت مبارک





تاريخ : یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392 | نویسنده : اعظم
سلام

غرض خداحافظی با شما دوستان عزیزم بود فردا دارم میرم مسافرت البته زیارت عتبات عالیات

حلال کنید انشالله خدا نگهدار



اسلایدر